+ نوشته شده توسط mohamadnasr در دوشنبه 1386/07/30 و ساعت
20:1 |
<المر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ...».
اين سوره، به سان 28 سوره ديگر با حروفى آغاز شده است كه در اصطلاح مفسران آنها را <فواتح السور» و يا <حروف مقطعه» مىنامند. و مجموع حروفى كه در آغاز 29 سوره وارد شدهاند چهارده تاست و آنها عبارتند از: الف، لام، ميم، صاد، راء، كاف، هاء، ياء، عين، طاء، سين، حاء، قاف و نون. همه اين حروف در اين جمله زير جمع شدهاند: <صراط على حق نمسكه؛ راه على، حق است. ما به آن چنگ مىزنيم». مفسران در تفسير اين حروف به بحث و گفتگو پرداخته و اقوال و آراى زيادى(1) در تفسير اين حروف بيان نمودهاند كه نقل و انتقاد اين اقوال از حوصله بحث بيرون است. در ميان اين نظريات، سه نظر نزديك به واقع و حايز اهميت است و پذيرفتن هر كدام مانع از پذيرش ديگرى نبوده و به اصطلاح <مانعة الجمع» نمىباشند. 1. اين حروف به اسماى حسنى اشاره دارند و برخى افزودهاند علاوه بر اين كه متضمّن چنين اشارهاىاند سوگند به آنها نيز هستند؛ مثلاً <المر» سوره رعد را چنين تفسير مىكنند: <الف» به <اللّه» و لام به <لطيف» و ميم به <مجيد» و راء به <رحمان» اشاره دارد و در عينحال سوگند به آنها نيز هست. بنابر اين معناى آيه مورد بحث ما چنين مىشود: <به خداى لطيف و مجيد و رحيم سوگند»، اين آيات كتاب است و آنچه از پروردگار تو نازل شد صحيح است. از ميان مفسران اين نظر را ابن عباس و سدى و عكرمه برگزيدهاند.(2) ابنعباس مىگويد: ممكن است كه <الف» به <احديت و اوليت و آخريت و ازليت و ابديت» خداوند و <لام» به اسم مبارك <لطيف» و <ميم» به اسماى <ملك»، <مجيد» و <منان» اشاره بوده باشد. باز مىگويد: <كهيعص» يك نوع ستايشى است از خداوند در مورد خويش و <كاف» به <كافى» اشاره دارد و <هاء» به <هادى» و <عين» به <عالم» و <صاد» به <صادق». گاهى گفته مىشود كه اين حروف، خود اسماى الهى هستند نه اشاره به آنها. از امير مؤمنان نقل شده كه مىفرمود: <يا كهيعص!»،<يا حم عسق!». و نيز گفته مىشود كه اين حروف اجزا و قطعاتى از اسماى الهىاند كه اگر با هم تركيب شوند به صورت يكى از اسما درمىآيند؛ مثلاً هر گاه <الر» و <حم» و <نون» را با هم تركيب كنيم مجموع آنها <الرحمان» مىشود اگر چه اِعمال چنين تركيبى در حروف ديگر در توان ما نيست. اين سه نوع تفسير، كه امام رازى آن را نظر دوم و سوم و پنجم قرار داده است قريب و نزديك به هم هستند و از اين جهت ما همه را تحت نظر اول ذكر كرديم و همچنين چهار نظر ديگرى كه آنها را امام رازى نظر ششم و هفتم و هشتم و نهم ذكر كرده است هر چهارنظر(3)، قريب به هم و در عين حال، همگى نيز قريب به اين سه نظر شمرده مىشوند كه در اينجا نقل شد. مؤيد اين نظر اين است كه، شعار نظامى مسلمانان در جنگهاى <بنى قريظه» و <خندق» و علامت دادن هر مسلمانى به مسلمان ديگر در مواقع لزوم، <حم لاينصرون» بوده است.(4) مقصود از اين شعار اين بوده كه به خدا سوگند، شما پيروز نمىشويد. در حديث وارد شده كه، <إذا بيتم فقولوا: حاميم لا ينصرون؛ هر موقع به شما شبيخون زدند بگوييد: حاميم پيروز نمىشوند». ابن اثير حديث مزبور را چنين معنى كرده است:<اللهم لا ينصرون».(5) اساس اين نظريات را، كه هر يكى از حروف اشاره به نامها و صفات خدا باشد، مطلبى تشكيل مىدهد كه در ادبيات عربى به آن <نحت» مىگويند و حقيقت آن، اختصار كلمات و از هر كلمهاى به نخستين حرف آن اكتفا كردن است و اين مطلبى است كه بعدها در ادبيات عربى و فارسى كاملاً رواج يافته و از ديرباز به جاى صلى الله عليه وآله، حرف <ص» و به جاى عليه السلام حرف <ع» و به جاى مقدم و مؤخر حرف <م» و <خ» و به جاى الى آخره، لفظ <الخ» يا <اه» و به جاى حينئذ <ح» به كار مىرود و اين شيوه در نقل نام كتابها و شهرها و بخشها زياد به كار مىرود؛ مثلاً محمد بن حسن، كه در قرن سوم هجرى قمرى مىزيسته به <كشاجم» ملقب بوده و اين لفظ از ابتداى اين كلمات: <كاتب»، <شاعر»، <اديب»، <جامع» و <منجم» كه مشاغل و مناصب وى بوده، گرفته شده است. 2. اين حروف نمونههايى از حروف تهجى هستند كه در آغاز برخى از سورهها آمدهاند و هدف از آوردن آنها اين است كه قرآن مجيد از اين حروف تركيب يافته و اين سورهها و آيات، كه همه بشر در مقابله با آن عاجز و ناتوان ماندهاند، از اين مواد و عناصر تشكيل يافته و در حقيقت خميرمايه قرآن همين حروف و مانند آنهاست. اگر فكر مىكنيد قرآن ساخته و پرداخته فكر محمد(ص) بوده و او با فكر بشرى خود، از اين حروف قرآن را ساخته است، شما نيز برخيزيد از همين مواد، كه در اختيار همگى است، به كمك يكديگر سورهاى مانند سورههاى آن بسازيد و حجت و دليل او را ابطال نماييد و اگر با داشتن چنين امكانات در مقام مبارزه، با شكست روبهرو شديد، اعتراف كنيد قرآن ساخته فكر بشر نيست، بلكه وحى الهى است كه بر او نازل گرديده است. اصولاً تفاوت <اعجاز» و <صنعت» در اين است كه پيامبران پيوسته براى وصول به هدف و مطلوب از وسايل بسيار سادهاى استفاده مىكردند و امر بسيط و سادهاى را براى وصول به هدف خارقالعاده، پايه قرار مىدادند برخلاف صنعتگران كه از وسايل پيچيده علمى و دقيق، كه حقيقت آن براى نوع مردم معلوم نيست، براى نيل به هدف استفاده مىكنند. وسيله موسى براى اعجاز، همان عصاى خشك و بىروح و ساده بود كه آن را در همه موارد، حتى بردن گوسفندان خود به كار مىبرد و در مقام اعجاز از همان وسيله استفاده مىكرد و همگان با ديدگان خود ديده بودند كه چوب خشكى است كه به صورت حيوان درندهاى در مىآيد؛ در حالى كه جادوگران مصر، از ابزار پيچيده و ريسمانهاى مملو از جيوه استفاده مىكردند و نوع مردم از حقيقت آنها آگاه نبودند. پيامبر اكرم(ص) با سادهترين وسيله به سوى آسمانها پرواز كرد، در حالى فضانوردان شرق و غرب، با <آپولوها» به فضا مىروند و يا گام در ماه مىنهند؛ وسيلهاى كه براى ساختن يك واحد آن، از سىصد هزار مغز انسانى و صدها دستگاههاى الكترونى كمك گرفته شده و هزاران مهندس و تكنيسين و فيزيكدان و شيمىدان و... در تركيب قطعات و ساختن اجزاى آن تشريكمساعى كرده و سفينه را با دستگاههاى متعدد ويژه آن به پرواز درمىآورند. قرآن نيز كه معجزه جاودان پيامبر خاتم است از اين راه وارد شده و از سادهترين ابزار (يعنى حروف الفباء) به عالىترين هدف دست يافته است و از سادهترين ابزار، كه در اختيار همگان قرار داشت و دارد، كتابى عرضه كرد كه كلمات آن موزون است و معانى بزرگى در بر دارد، جملههاى آن مرتب و كلمات آن در بلندترين پايه از فصاحت قرار دارد و معانى بلند و ژرف را در قالب زيباترين الفاظ مىريزد كه تاكنون نظيرى براى آن ديده نشده است. هدف از آوردن اين حروف در آغاز 29 سوره اشاره به اين است كه، اى مردم، اساس و ريشه اين قرآن را همين حروف تشكيل مىدهد و ابزارى كه در اختيار من است در دسترس شما نيز قرار دارد؛ هرگاه تصور مىكنيد كه اين كتاب فكر من و ساخته انديشه بشر است برخيزيد از اين ابزار و اسباب، سورهاى به سان يكى از سورههاى قرآن بسازيد. اين نظر گذشته از اين كه مؤيد قرآنى دارد چنانكه خواهيم گفت مورد تأييد رواياتى كه از پيشوايان معصوم وارد شده نيز هست: شيخ صدوق از امام حسنعسكرى(ع) نقل مىكند: قريش و يهود به قرآن تهمت زدند و آن را جادو تصور كردند؛ در حالى كه خدا مىگويد:<الم ذلك الكتاب» يعنى اى محمّد! اين كتابى كه به تو فروفرستادهام از همان حروف <الف»، <لام»، <ميم» تركيب و تشكيل يافته است و اين كتاب كه به زبان شما نازل شده از حروفى تركيب يافته كه با آن سخن مىگوييد هر گاه در اين نسبت راستگو هستيد برخيزيد و به كمك يكديگر بشتابيد و نظير آن را بياوريد.(6) پيشواى هشتم(ع) در حديثى كه در مورد قرآن، نه حروف مقطعه سخن مىگويد جملهاى دارد كه تا حدى مؤيد اين است؛ آنجا كه مىفرمايد: خداوند بزرگ قرآن را با حروفى نازل كرد كه تمام عرب با آن سخن مىگفته، سپس فرمود: هرگاه انس و جن دور هم گرد آيند و نظير اين قرآن را بياورند نخواهند توانست هر چند يكديگر را پشتيبانى نمايند.(7) مؤيد اين نظر اين است كه در سورههاى بيست و نه گانه كه با اين حروف آغاز شدهاند جز در سورههاى مريم، عنكبوت، روم و قلم در همگى، پس از ذكر اين حروف سخن از قرآن و كتاب به ميان آمده است؛ مثلاً مىفرمايد: <الم ذلِكَ الْكِتابُ لارَيْبَ فِيهِ؛(8) اين است كتابى كه در آن شك و ترديدى نيست». و در جاى ديگر مىفرمايد: <الم أللّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَالْحَىُّ الْقَيُّومُ نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ...؛(9) خداوندى كه جز او خدايى نيست. اوست زنده و بىنياز، كتاب را بر تو نازل كرده است». همچنين بسيارى از سورههاى ديگر كه اين حروف در آغاز آنها وارد شده است. اينكه قرآن نيمى از حروف تهجى را در آغاز 29 سوره آورده و نيم ديگر را ترك كرده است و از انواع حروف، نيمى از آن را آورده و نيم ديگر را نياورده، بدين نكته هم، اشاره دارد؛ مثلاً از <حروف مهموسه»(10) نيمى از آن را كه عبارتند از: صاد، كاف، هاء، سين و حاء آورده و نيم ديگر را ترك گفته است. همچنين نيمى از <حروف مجهوره» را كه عبارتند از: الف، لام، ميم، راء، عين، طاء، قاف، ياء و نون، آورده و نيم ديگر را نياورده است. از انواع ديگر حروف نيز، مانند <شديده» و <رخوه» و <مطبقه» و <منفتحه» و <مستعليه» و <منخفضه»(11)، نيمى را آورده و نيم ديگر را ترك گفته است. خلاصه در مورد تمام انواع حروف، چنين كارى را انجام داده است.(12) بهطور مسلم چنين تبعيضى خالى از نكته نبوده و از اشاره به اين وجه نيز خالى نيست. شايد علت اينكه از حروف تهجى و انواع حروف نيمى را آورده و نيم ديگر را ترك گفته است اين باشد كه نيمى از اعجاز قرآن به زيبايى لفظ و نيمى ديگر آن به عظمت معانى قرآن مربوط است. و از اينكه قرآن در مجموع اين سورهها، نيمى از حروف الفبا را آورده خواسته است برساند اگر مىانديشيد كه زيبايى ظاهر و اعجاز لفظى آن، مولود قريحه پيامبر است شما نيز برخيزيد از همين مواد و عناصر چنين كلام زيبا و معجزهاى بياوريد.(13) برخى به اين نظريه ايراد و خرده گرفتهاند كه بيانگر عدم تأمل كافى در آن است. اكنون اين اشكالها را بيان مىكنيم: الف) موقع نزول قرآن خود عربها متوجه بودند كه حضرت محمد(ص) عبارات عربى را تلاوت مىكند. ب) در چند سوره از قرآن تصريح شده است كه خدا اين قرآن را به زبان عربى نازل كرده است چنانكه در سوره شعراء آيه 192 مىفرمايد: <بلسان عربى مبين؛ به زبان عربى روشن». ج) اگر اين نوع حروف به حروف زبان عربى اشاره دارد؛ چرا تمام حروف ذكر نشده و برخى از حروف، چند بار تكرار شده است؟(14) پاسخ: هدف از آوردن حروف بيان اين نكته نيست كه اين قرآن به زبان عربى نازلشده و از حروف عربى تشكيل يافته است، بلكه هدف اين است كه اين قرآن - به هر زبانى مىخواهد باشد و اصلاً كار به زبان آن ندارد - از همين حروف تشكيل يافته و مواد نخستين و خمير مايه قرآن، همين حروف است. اگر تصور مىكنيد كه اين قرآن زاييده انديشه و ساخته فكر من است برخيزيد به كمك يكدگير نظير آن را بياوريد. و اين هدف، غير از آن است كه بگوييم هدف از آوردن اين حروف، اشاره به عربى بودن آن است. اينجا پاسخ يك سؤال باقى مىماند و آن اينكه همه عربها مىدانستند ريشه و اساس قرآن همين حروف هجايى و الفباى عربى است ديگر چه لزومى داشت به اين مطلب اشاره شود. پاسخ اين سؤال روشن است؛ زيرا جامعه عربى اگر چه توجه داشتند اين قرآن از همين كلمات تركيب يافته است، ولى از نتيجهاى كه قرآن از اين مقدمه روشن گرفته است كاملاً غافل بودند؛ زيرا قرآن از اين مقدمه روشن و همگانى چنين نتيجه مىگيرد كه اين قرآن نمىتواند ساخته فكر بشر باشد، چرا كه در اين صورت، همه بايد بتوانند چنين كارى انجام دهند. يكى از نوآورىهاى قرآن در ارشاد و توجه مردم به حقايق، اين است كه از يكرشته امور فطرى و وجدانى و همگانى، عالىترين نتيجه را مىگيرد؛ مثلاً مىفرمايد: <إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُم لَميِّتونَ؛(15) تو مىميرى و آنان نيز خواهند مرد». در اينكه چراغ عمر پيامبر و تمام افراد بشر به خاموشى خواهد گراييد، سخنى نيست؛ ولى هدف قرآن از يادآورى اين موضوع اين است كه آنان را توجه دهد براى پس از مرگ فكرى كنند و به اين عمر محدود، اين قدر اهميت ندهند و به فكر زندگى ديگرى باشند كه پيوسته و نامحدود است. دليل اينكه همه حروف را نياورده است از توضيحى كه قبلاً داديم روشن شد؛ زيرا از اينكه از هر نوعى، نيمى را آورده؛ مثل اين است كه همه حروف را آورده است تو گويى ذكر همه حروف گاهى به صورت ذكر افراد و آحاد آنهاست و گاهى ذكر نمونهاى از تمام انواع آنها. خلاصه، اين نوع سؤالات و پرسشها نمىتواند چنين نظرى را، كه احاديث اسلامى و تناسب اوايل اين سورهها آن را تأييد مىكنند، غير صحيح جلوه دهد. 3. دكتر رشاد خليفه با زحمات پىگير و صرف دهها هزار دلار، همراه با يك جهان شوق و علاقه و فكر و ابتكار توانسته است پرده از روى چهره ديگرى از اعجاز قرآن بردارد و از طريق محاسبات علمى، كه جز با كمك مغز الكترونيكى امكانپذير نبود، ثابت نمايد، محال است اين كتاب محصول فكر انسان باشد و اگر انسانهاى جهان دور هم گرد آيند و بخواهند كتابى مثل اين بياورند نخواهند توانست هر چند پشتيبان يكديگر باشند. كوششهاى پىگير استاد، براى اين بوده است كه ثابت كند ميان حروف مقطعهاى كه در آغاز 29 سوره است و ديگر حروف اين سورهها، رابطه خاصى وجود دارد و رعايت اين رابطه، جز براى بشرى كه با جهان غيب ارتباط دارد، امكانپذير نيست. اكنون متن نظر ايشان، كه خود استاد آنرا در اختيار خبرنگار مجله معروف مصرى، آخر ساعة (بزرگترين مجله مصور خاورميانه) قرار داده است در اينجا، مىآوريم:(16) دكتر رشاد مىگويد: مىدانيم قرآن مجيد 114 سوره دارد كه از ميان آنها 86 سوره در مكه نازل گرديده و 28 سوره در مدينه، و از ميان مجموع سورههاى قرآن، 29 سوره است كه در آغاز آنها حروف مقطعه آمده است. جالب اينكه اين حروف مجموعاً درست نصف حروف 28 گانه الفباى عربى را تشكيل مىدهد و آنها به ترتيب عبارتند از: ا، ح، ر، س، ص، ط، ع، ق، ك، ل، م، ن، ه، ى، كه گاهى آنها را <حروف نورانى» مىنامند. او مىگويد: سالها بود كه من مىخواستم بدانم معناى اين حروف به ظاهر از هم بريده در آغاز سورههاى قرآن چيست و هر قدر به تفاسير مفسران بزرگ و آراى مختلفى كه در اين زمينه داده بودند مراجعه كردم پاسخ صريح و قانعكنندهاى نيافتم؛ به خصوص اينكه خودشان تصريح داشتند تفاسيرى كه درباره اين حروف شده است از حدود حدس و تخمين تجاوز نمىكند و شايد از اسرار باشد. از خداوند يارى جستم و به مطالعه پىگير و مداومى دست زدم: گاهى فكر مىكردم شايد اين حروف با اسماى حسناى خداوند ارتباط دارد ولى مطالعات من نشان داد چنين نيست. زمانى فكر مىكردم شايد ميان اين حروف و نامهاى انبيا و پيامبران رابطهاى هست؛ ولى مطالعات من آنرا نفى كرد. ناگهان به اين فكر افتادم كه شايد ميان اين حروف و حروف هر سورهاى كه آنها در آغازش قرار گرفتهاند رابطهاى وجود داشته باشد. اما بررسى تمام حروف 14 گانه نورانى در 114 سوره قرآن و تعيين نسبت هر يك از آنها و محاسبات فراوان ديگرى كه مىبايست در اين زمينه بشود چيزى نبود كه بدون استخدام مغزهاى الكترونيكى امكانپذير باشد. لذا قبلاً تمام حروف مزبور را در 114 سوره قرآن بهطور جداگانه و همچنين مجموع حروف سوره را دقيقاً تعيين كرده و با شماره هر سوره به مغز الكترونيكى، براى انجام محاسبات پيچيده بعدى سپردم و به اصطلاح مغز را تغذيه كردم. اين كار و مقدمات ديگر، در مدت دو سال عملى شد. آنگاه مغز الكترونيكى را يك سال تمام براى انجام محاسباتى كه به آن اشاره شد به كار گرفتم. نتيجه اين محاسبات و آن همه زحمات، بسيار درخشان و عالى بود و براى نخستين بار در تاريخ اسلام پرده از حقايق شگفت انگيزى برداشته شد كه اعجاز قرآن را علاوه بر جنبههاى ديگر، از نظر رياضى و نسبت حروف قرآن، كاملا روشن مىساخت. نتيجه اعجابانگيز محاسباتسپس دكتر رشاد ضمن توضيحاتى نتايج كار خود را چنين شرح مىدهد: مغز الكترونيكى با محاسبات خود براى ما روشن ساخت كه ميزان هر يك از حروف 14 گانه در هر سوره از 114 سوره قرآن، به نسبت مجموع حروف آن سوره، چند درصد است؛ مثلاً پس از محاسبه در مىيابيم كه نسبت حرف قاف كه يكى از حروف نورانى قرآن است در سوره <فلق» بزرگترين رقم را دارد (6/700 درصد) و در درجه اول، در ميان سورههاى قرآن است (البته به استثناى سورهق). بعد از آن، سوره <قيامت» قرار دارد كه تعداد قافهاى آن نسبت به حروف سوره مزبور (3/907 درصد) مىباشد. و پس از آن سوره والشمس است (3/906 درصد). همانطور كه ملاحظه مىكنيم تفاوت سوره <قيامت» و <والشمس» فقط 0/001 درصد است و به همين ترتيب اين نسبت را در تمام 114 سوره قرآن به دست مىآوريم نه تنها درباره اين يك حرف بلكه درباره تمام حروف چهاردهگانه نورانى. و به اين ترتيب، حروف هر يك از سورهها با مجموع حروف روشن مىشود. اكنون به نتايج عجيب و حيرت آورى كه از اين محاسبات به دست آمده توجه فرماييد: 1. نسبت حرف <ق» در سوره <ق» از تمام سورههاى قرآن بدون استثنا بيشتر است؛ يعنى آياتى كه در طى 23 سال دوران نزول قرآن در 113 سوره ديگر قرآن آمده آن چنان هست كه حرف قاف در آنها كمتر به كار رفته است و اين راستى حيرت آور است كه انسانى بتواند مراقب تعداد هر يك از حروف سخنان خود در طول 23 سال باشد و در عين حال، آزادانه مطالب خود را بدون كمترين تكلفى بيان كند. مسلماً چنين كارى از عهده يك انسان بيرون است حتى محاسبه آن براى بزرگترين رياضىدانها جز به كمك مغزهاى الكترونيكى ممكن نيست. اينها همه نشان مىدهد كه نه تنها سورهها و آيات قرآن، بلكه حروف قرآن نيز روى حساب و نظام خاصى است كه فقط خداوند، قادر بر حفظ آن است. 2. همچنين محاسبات نشان مىدهد كه حرف <ص» در سوره ص نيز همين حال را دارد؛ يعنى مقدار آن به تناسب مجموع حروف سوره از هر سوره ديگر قرآن بيشتر است. حروف <ن» در سوره ن و القلم بزرگترين رقم نسبى را در 114 سوره قرآن دارد. تنها استثنايى كه در اين زمينه وجود دارد سوره حجر است كه تعداد نسبى حرف <ن» در آن بيشتر از سوره ن و القلم است. اما جالب اين است كه سوره حجر يكى از سورههايى است كه آغاز آن <الر» مىباشد و بعداً خواهيم ديد اين سورهها كه آغاز آنها <الر» است بايد همگى در حكم يك سوره محسوب گردد و اگر چنين كنيم نتيجه مطلوب به دست خواهد آمد؛ يعنى نسبت تعداد <ن» در مجموع آنها از سوره ن و القلم كمتر خواهد شد. 3. چهار حرف <آلمص» را در آغاز سوره اعراف در نظر بگيريد، اگر الفها و ميمها و صادهايى كه در اين سوره وجود دارد با هم جمع كنيم و نسبت آن را با حروف اين سوره بسنجيم خواهيم ديد كه تعداد مجموع آن، از هر سوره ديگر قرآن بيشتر است. همچنين چهار حرف <المر» در آغاز سوره رعد همين حال را دارد و نيز پنج حرف <كهيعص» در آغاز سوره مريم اگر روى هم حساب شوند، با مجموع اين پنج حرف بر هر سوره ديگر قرآن فزونى دارند. در اينجا به چهره تازه و پيچيدهترى برخورد مىكنيم كه نه تنها يك حرف جداگانه در اين كتاب آسمانى روى حساب و نظم خاص آورده شده، بلكه حروف متعدد آن نيز چنين وضع حيرت آورى دارند. 4. تاكنون بحث درباره حروفى بود كه تنها در آغاز يك سوره قرآن قرار داشت اما حروفى كه در آغاز چند سوره قرار دارد، مانند <الر» و <الم» شكل ديگرى به خود مىگيرد و آن اين كه بر طبق محاسبات مغز الكترونيكى مجموع اين سه حرف، مثلا (ا - ل - م) اگر در مجموع سورههايى كه با <الم» آغاز مىگردد حساب شود و نسبت آن با مجموع حروف اين سورهها به دست آيد از ميزان آن در هر يك از سورههاى ديگر قرآن بيشتر است. در اينجا باز مسأله، صورت جالبترى به خود گرفته و آن اين كه نه تنها حروف هر سوره قرآن تحت ضابطه و حساب معينى است، بلكه مجموع حروف سورههاى مشابه نيز ضابطه و نظام واحدى دارند. ضمناً علت اين موضوع نيز روشن مىشود كه از چه لحاظ، چند سوره مختلف قرآن با <الم» يا با <الر» آغاز شده و اين موضعى تصادفى و بىدليل نيست. دكتر رشاد محاسبات پيچيدهترى روى سورههاى مشتمل بر <حم» انجام داده است كه براى اختصار از آن صرف نظر مىكنيم. استاد مزبور در ضمن اين مطالعات به نكات جالب و شگفت آور ديگرى دست يافته كه به ضميمه نكات تازهاى كه ما استنتاج كردهايم در اينجا مىآوريم: 1. حفظ رسم الخط اصلى قرآن
او مىگويد تمام محاسبات فوق در صورتى صحيح خواهد بود كه به رسمالخط اصلى و قديمى قرآن دست نزنيم؛ مثلاً اسحق و زكوة و صلوة را به همين صورت بنويسيم نه به صورت اسحاق و زكاة و صلاة؛ چون در غير اين صورت محاسبات ما به هم خواهد ريخت و به همين دليل بر مسلمانان لازم است رسم الخط قديمى و اصلى قرآن را، كه حافظ اين نكته اعجاز است، حفظ كنند. 2. دليل ديگرى بر عدم تحريف قرآن
از تحقيقات استاد مزبور مىتوانيم اين نتيجه را نيز بگيريم كه در قرآن مجيد حتى يك كلمه و يك حرف كم و زياد نشده است و گرنه به يقين محاسبات كنونى روى قرآن فعلى، صحيح از آب در نمىآمد و كلمات و حروف حساب شده، نظام كنونى حروف قرآن را به كلى به هم مىريخت.پس اين خود نشانه ديگرى بر عدم كوچكترين تحريف در قرآن مجيد است. 3. تفاوتهايى در حدود 0/0001
دكتر رشاد مىگويد: ضمن بررسى علميات محاسباتى كه با مغز الكترونيكى روى سوره <مريم» و <زمر» به جا مىآوردم ديدم كه نسبت (درصد) مجموع حروف (ك - ه' - ى - ع - ص) در هر دو سوره مساوى است با اين كه بايد در سوره مريم بيش از هر سوره ديگر باشد؛ زيرا اين حروف مقطعه فقط در آغاز سوره مريم قرار دارد. اما هنگامى كه محاسبات مربوط به نسبتگيرى حروف دو سوره را از رقم سوم اعشار بالاتر بردم روشن شد كه نسبت مجموع اين حروف در سوره مريم يكده هزارم (0/0001) بيش از سوره <زمر» است. اين تفاوتهاى جزئى راستى عجيب و حيرت آور است. 4. اشارات پرمعنا
در بسيارى از سورههاى قرآن كه حروف مقطعه در آغاز آنها هست پس از ذكر اين حروف، بلافاصله به حقانيت و عظمت قرآن اشاره شده و با جملههايى مانند: <الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ»(17) و <الم اللّهُ لا إلهَ إلّا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ...»(18) حروف مزبور بدرقه شده است و اين خود اشاره لطيفى است به اين كه حروف مزبور رابطه مرموزى با اعجاز قرآن و اهميت و حقانيت آن دارد. نتيجه بحث (دقت كنيد): آيا شما حساب كلمات و حروفى را كه در يك روز با آن سخن مىگوييد داريد؟ اگر فرضاً چنين باشد تعداد كلمات و حروف سخنان يك سال خود را مىتوانيد به خاطر بسپاريد؟ فرضاً چنين باشد آيا هرگز امكان دارد نسبت اين حروف با يكديگر در روز و ماه و سال در عبارات شما، مدّ نظرتان باشد؟ مسلماً چنين چيزى محال است؛ زيرا با وسايل عادى طى قرنها نيز نمىتوانيد اين محاسبات را انجام دهيد. آيا اگر مشاهده كرديم انسانى در مدت 23 سال، با آن همه گرفتارى سخنانى آورد كه نه تنها مضامين آنها حساب شده و از نظر لفظ و معنا و محتوا در عالىترين صورت ممكن بود، بلكه از نظر نسبت رياضى و عددى حروف، چنان دقيق حساب شده بود كه نسبت هر يك از حروف الفبا در هر يك از سخنان او، يك نسبت دقيق رياضى دارد، نمىفهميم كه كلام او از علم بىپايان پروردگار سرچشمه گرفته است؟ كوتاه سخن اين كه، قطع نظر از جنبههاى مختلف اعجاز قرآن از حيث محتويات و تعبيرات، طرز تقسيم بندى حروف آن و تعداد هر يك و پخش آنها در سورههاى مختلف قرآن نيز، كه بر طبق نظام بسيار دقيقى صورت گرفته است، خارق العاده و بيرون از قدرت بشر است و اين همان چيزى است كه نام اعجاز قرآن از جنبه رياضى به آن داده شدهاست. انتقادهاى ناروايكى از كارهاى ناشايست براى نويسنده باهدف اين است كه در انتقاد از نظريهاى علمى به مصدر اصلى آن مراجعه نكند و به جاى اين كه مطالب را از مصدر دست اول بگيرد به ترجمههاى اين و آن اكتفا ورزد؛ آن هم ترجمه افرادى كه مايه علمى درست ندارند و جز تهيه كردن خبر براى روزنامهاى كه هر روز بايد در صفحات زيادى منتشر گردد، هدف ديگرى را تعقيب نمىكنند. نظريه دكتر رشاد، كه از طريق روزنامهها در اختيار افراد قرار گرفت دچار همين گرفتارى گرديد. چه انتقادهاى غير اساسى از اين نظريه شد كه همگى حاكى از آن بود كه منتقدان از حقيقت نظريه وى آگاه نبوده و تكيه گاه آنها تيترهاى روزنامه و مطالعه چند ستون از ترجمه غير اصيل آن بوده است. يكى از خردهگيران، كه انتقادهاى وى در روزنامه اطلاعات پس از انتشار نظريه دكتر رشاد نيز چاپ گرديد، نظريه دكتر رشاد را چنين خلاصه كرده است: دكتر رشاد خليفه، شيمى دان مصرى به يارى مغز الكترونيك در مدت سه سال به اين نتيجه رسيده است كه حروف واقع در آغاز سورهها دال بر كثرت استعمال آن حروف در همان سورههاست؛ به تعبير روشنتر مثلا <الم» در آغاز سوره بقره نشان مىدهد، سه حرف الف و لام و ميم، بيشتر از همه حروف ديگر الفباى عربى در همان سوره به كار رفته است.(19) يك چنين تقرير در بيان نظريه دكتر رشاد خليفه حاكى از آن است كه نويسنده به منبع اصلى مطلب مراجعه نكرده و يا دسترسى نداشته و به ترجمههاى غير صحيح اكتفا ورزيده است؛ زيرا هر گز دكتر رشاد يك چنين مطلب بىاساسى را ادعا نكرده است؛ چون بنابراين تقرير بايد حرف <ص» در سوره ص بيش از حروف ديگر باشد در صورتى كه يك نظر اجمالى و محاسبه كوتاه درباره حروف اين سوره، خلاف آن را نشان مىدهد. همچنين او هرگز نمىخواهد بگويد تعداد حرف <ق» در سوره ق بيش از حروف ديگر است؛ زيرا هرگز تعداد <ق» در اين سوره بيش از <ق»هاى سوره بقره نيست، بلكه مقصود وى در تمام موارد، يك تفوق نسبى است و اينكه نسبت حروف <ص» و يا <ق» در اين سوره به حروف ديگر در حدى است كه اين نسبت به اين پايه در هيچ يك از سورهها وجود ندارد؛ يعنى تعداد <ق» در سوره بقره ممكن است بيش از تعداد آن در سوره <ق» باشد؛ ولى آن نسبتى را كه اين حرف در سوره ق نسبت به حروف ديگر دارد در سوره بقره موجود نيست(20). اشكالات ديگر نويسندهنويسنده مقاله كه به مناسبت يادنامه پدر خود پژوهشى در باره <فواتح سور» انجام داده است اشكالات ديگرى بر نظريه دكتر رشاد دارد كه از نظر خوانندگان گرامى مىگذرانيم: 1. تحقيق دانشمند مصرى صرفاً لفظى است و حسن تعبير، اگر چه پايه اصلى بلاغت و شيوايى است اما لفظ وسيله است نه هدف؛ هدف معنا و مفهوم است. نقش و وظيفه لفظ تا آنجاست كه شنونده يا خواننده را به معنا راهبر شود؛ چون اين امر انجام گرفته شد وظيفه آن انجام يافته است. متأسفانه مسلمانان به اين نكته مذكور توجه ننمودهاند كه كوششى كه در آداب تجويد و قرائت قرآن شده صد يك آن در فهم معانى آيات قرآن به عمل نيامده است و از آثار اين قصور است كه مشاهده مىشود اغلب به شمردن حروف و كلمات قرآن پرداختهاند. اين تحقيق جديد دكتر رشاد نيز از همين مقوله است. اگر اين دانشمند بر اعجازى دست يافته است صرفاً اعجازى لفظى و صورى است و به معنا و مفهوم ارتباطى ندارد(21). جاى گفتگو نيست كه اعجاز قرآن منحصر به جنبههاى لفظى و شيوايى ظاهرى و زيبايى الفاظ آن نيست، بلكه اين مطلب يك بخش از اعجاز قرآن را تشكيل مىدهد و قرآن از جهات گوناگونى مىتواند امرى خارق العاده باشد(22). ولى جاى سخن اين جاست كه اگر مردى با زحمات توانفرسايى در مورد الفاظ و حروف قرآن تحقيق شايستهاى انجام داد و از اين راه بر تعداد جهات اعجاز قرآن افزود، نبايد آن را به بهانه اين كه مربوط به الفاظ و صورت قرآن است و به معنا و مفهوم ارتباطى ندارد، ناديده بگيريم؛ زيرا همانطور كه گفته شد يكى از جهات اعجاز قرآن مسأله زيبايى الفاظ و رسايى تعبير و جاذبه و كشش الفاظ و جملهها و آيات آن است و اگر محققى در اين قسمت كار كرد نبايد كار او را به دليل اين كه مربوط به اين بخش از اعجاز قرآن است، نقد كنيم. اگر اين انتقاد صحيح باشد بايد كليه بحثهايى كه دانشمندان بزرگ فن فصاحت و بلاغت، پيرامون الفاظ و تعبيرات و جنبههاى ادبى و لفظى قرآن انجام دادهاند، كم ارزش شمرده شود و كتابهاى دلائل الاعجاز شيخ عبدالقاهر جرجانى و اعجاز القرآن باقلانى و رافعى(23) و دهها كتابى كه در اين زمينه نوشته شده است كمارزش قلمداد گردند. گذشته از اين، هرگاه دكتر رشاد و امثال او جهات اعجاز قرآن را منحصر به جنبه لفظى و صورى و آمارگيرى مىنمود جا داشت كه چنين انتقادى از شيوه كار و نتيجه انحصارى وى انجام بگيرد، ولى اگر هدف خدمت به يك گوشه از جهات اعجاز قرآن باشد نه تنها، جاى ملامت و انتقاد نيست، بلكه جاى تشكر و سپاسگزارى است.(24) 2. آيا قرآن مجيد پيش از اختراع مغز الكترونيكى معجزه بوده است يا نه؟ هنگامى كه قرآن با نداى <يا ايها الناس» مردم را مخاطب قرار داد مردم دنيا در چه حدى در فرهنگ و تمدن بودهاند؟ قدر مسلم اين است كه درك آنان در باب معجزه بودن قرآن بر مبناى روش آمارى نبوده كه دانشمندى پس از گذشت قرنها به يارى مغز الكترونيك و سه سال رنج مطالعه و تحقيق و آزمايش به آن پى برده است.(25) پاسخ اين اعتراض نيز روشن است. قرآن كتاب بشرى نيست كه محتويات و معانى محدودى داشته باشد و تمام مفاهيم و معانى آن براى همه مردم در روز نخست روشن باشد و مردم قرون و اعصار بعدى جز آنچه را ياران رسول خدا مىفهميدند چيز ديگرى نفهمند. يك چنين نظرى درباره قرآن، نوعى اهانت و جسارت غير قابل عفو به ساحت قرآن است. مفاهيم و حقايق فلسفى و علمى و تقنين و تشريع قرآن و همچنين مطالبى كه در مورد اسرار خلقت و جهان آفرينش و ديگر معارف بيان كرده است، محدود به فهم مردم و فرهنگ و تمدن آن روز نيست و اگر از قرآن از طريق صحيح و معقول مطلبى را فهميديم كه عقل و خرد و تمدن و فرهنگ مردم آن روز قدرت درك آن را نداشت نبايد آن را به جرم اين كه مطلب از افق فرهنگ عصر نزول قرآن بالاتر و برتر است، ناديده بگيريم و بر ديده دل مهر بزنيم. نه تنها چنين نيست بلكه روش مسلمانان و تجربه و آزمايش بر خلاف آن گواهى مىدهد، چه بسا حقايقى در قرون بعدى از قرآن به دست آمده كه بر مردم آن زمان كاملا مخفى و پنهان بوده است و گواه <نهايت ناپذيرى قرآن» اين است كه با اينكه صدها متخصص روى كشف معانى و درك مفاهيم عالى قرآن كار كردهاند؛ با اين وجود هنوز اسرار و گنجينههاى گرانبهايى دارد كه پنجه فكر بشر به آنها دست نيافته است و هر چه درباره تعاليم عالى و قوانين استوار و معارف بلند، و قوانين اخلاقى و اجتماعى و معجزات علمى آن، غور و دقت بيشترى به عمل آيد، حقايقى مكشوف مىگردد كه متخصصان پيشين قرآن بر آن دست نيافته بودند. تو گويى قرآن، اقيانوس ژرف و ناپيدا كرانهاىست كه با هيچ قدرت نمىتوان به ژرفاى آن رسيد و با هيچ نيرو نمىتوان بال انديشه بشر را در كرانههاى آن به پرواز درآورد. تو گويى قرآن نسخه دوم جهان طبيعت است كه هر چه بينشها وسيعتر و ديدهها عميقتر گردد و هر چه درباره آن تحقيقات و مطالعات زيادترى انجام گيرد، رموز و اسرار آن تجلى بيشترى نموده حقايق نوى از آن كشف مىشود. البته از كتابى كه از جانب خداى نامتناهى براى هدايت بشر فرستاده شده است جز اين انتظار نمىرود. كتاب او بايد به سان خود او نامتناهى بوده و در نماياندن انتساب خود به مبدأ جهان و عالم وحى، به دليل و برهانى نيازمند نگردد و مانند آفتاب، كه دليل و راهنماى خود است و حقيقت و واقعيت خود را نشان دهد. پيامبر عالىقدر اسلام به اين حقيقت (خصيصه نهايت ناپذيرى قرآن) در سخنان تاريخى خود - كه درباره اهميت و عظمت قرآن ايراد فرموده - چنين تصريح نموده است: <ظاهره أنيق و باطنه عميق... لايحصى عجائبه و لاتبلى غرائبه؛(26) قرآن ظاهرى زيبا و باطنى عميق دارد. شگفتىهاى آن پايانناپذير است و تازههاى آن كهنه نمىشود». تربيت يافته ممتاز اين مكتب الهى، اميرمؤمنان على(ع) در يكى از خطبههاى خود، از قرآن چنين ياد كرده است: <سراجاً لاتخبو توقده، و بحرا لايدرك قعره؛(27) قرآن مشعل فروزانى است كه فروغ و تابش آن، به خاموشى نمىگرايد و درياى عميقى است كه فكر بشر به ژرفاى آن نمىرسد». اين حقيقت براى بشر امروز كه با ديد وسيع و معلومات سرشار و جهانبينى عظيمى به قرآن مىنگرد به روشنى تجلى كرده و روز به روز ايمان و عقيده او به نهايت ناپذيرى قرآن زيادتر و افزونتر مىشود. مفسران عالىقدر كه با امكانات و تجهيزات علمى كافى قرآن را مطالعه كرده و بررسى مىنمايند هر روز حقايق تازه و شگفتانگيزترى از آن به دست مىآورند. شايد يكى از علل اين خصيصه (نهايتناپذيرى) علاوه بر آنچه گفته شد اين است كه، قرآن معجزه جاويدانى براى آيين ابدى و هميشگى است و كتابى كه داراى چنين موقعيتى است بايد آنچنان عميق و نامتناهى باشد كه در تمام اعصار، دانشمندان جهان به فراخور دانش و اطلاعات خود از آن بهرهمند شوند و بهرهرسانى و نورافشانى آن به قشرى و جمعيتى و يا دوره و زمانى، مخصوص نباشد. مردى از امام صادق(ع) پرسيد: چرا همواره قرآن تازه است و خواندن و مطالعه آن، نه تنها از طراوت آن نمىكاهد، بلكه بر تازگىهاى آن مىافزايد؟ امام صادق(ع) فرمود: نكته آن اين است كه، خداوند قرآن را براى عصر محدود و اشخاص معينى نفرستاده است از اين جهت آن در هر عصرى و نزد هر گروهى تازه و طراوت آن تا روز قيامت باقى است.(28) امام با جمله خود: <قرآن تا روز قيامت طراوت و تازگى خود را حفظ خواهد كرد» به نهايت ناپذيرى آن از نظر زيبايى ظاهر و عمق معنا اشاره مىنمايد. ازاينرو بايد در هر عصرى در انتظار كشف تازهاى از حقايق عالى قرآن بود.
1. خطيب رازى در مفاتيح الغيب (ج 1، ص 160 - 162) 21 نظر، و شيخ طوسى در تبيان (ج 1، ص51-47) متجاوز از ده قول ذكر نمودهاند. 3. خلاصه چهار نظر اين است كه اين حروف، به صفات ذات، صفات فعل، يا به فرشته و پيامبر اشاره دارند. 4. واقدى، مغازى، ج 1، ص 8؛ سيره ابن هشام، ج 2، ص 226. 7. <انَّ اللهَ تبارك و تعالى اُنزل هذا القرآن بهذه الحروف التى يتداولها جميع العرب ثم قال:"لئنِ اجْتَمَعَتِ الإنْسُ وَالْجِنُّ عَلى أَنْ يأتُوا بِمِثلِ هذا الْقُرْآنِ لا يَأتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً»" - توحيد صدوق، ص162. 10. حروفى كه اعتماد هر يكى به مخرج خود ضعيف است و هنگام تلفظ، صدا به نرمى و آهسته بيرون مىآيد و نفس در جريان بوده و قطع نمىگردد <مهموسه» مىنامند؛ مانند كاف، خاء، حاء، ثاء، شين، سين، صاد، و غير آنها را <مجهوره» مىنامند. 11. درباره توضيح صفات حروف ر.ك: فقيد علم و ادب، مرحوم مدرس تبريزى، نثراللئالى، ص39-33. 12. تفسير كشاف، ج 1، ص 78 - 79. در اين كتاب بهطور مشروح اين مطلب بيان شده است. 13. علامه شهرستانى، المعجزة الخالده، ص 122. 14. تفسير آيات مشكله قرآن، ص 11. 16. شماره 1996 (20 ذوالحجه 1392، 24 يناير 1973). متن عربى آن را دانشمند محقق، جناب آقاى مكارم به فارسى ترجمه كرده و در مجله مكتب اسلام (شماره چهارم، سال چهاردهم) درج شده است. با تشكر از زحمات ارزنده ايشان، براى رعايت امانت و احتياط بيشتر ترجمه ياد شده را به طور اجمال با متن عربى آن يك بار تطبيق نموده، علاوه بر اين، خود متن عربى آن را چند بار به دقت خواندم. 19. يادنامه استاد، مقاله دكتر جعفر شعار، ص 5. 20. براى توضيح بيشتر به متن عبارت عربى دكتر رشاد توجه كنيد: <إنّ حرف القاف مثلاً يظهر متفوقا حسابيا فى سورة القاف؛ أى إن نسبته فى هذه السورة إلى بقية الحروف الأبجدية الأخرى أعلى منها عن نسبته فى جميع سور القرآن الكريم الأخرى. و قد شاء اللَّه أن تكون هذه السورة التى تحمل رقم 50 فى المصحف الشريف هى التى تحتوى على أعلى نسبة لحرف القاف بين مختلف سور القرآن الكريم و شاءت أرادته أيضاً أن تبدأ هذه السورة بحرف القاف كفاتحة للسورة و أن يطلق عليها اسم سورة القاف...». 22. ر.ك: آلاء الرحمان (مقدمه)؛ الوحى المحمدى؛ مرزهاى اعجاز؛ قرآن و آخرين پيامبر. 23. ر. ك: آية الله جعفر سبحانى، مرزهاى اعجاز (مقدمه). 24. اين كه مىگويد نقش الفاظ تا آن جايى است كه معنا را برساند و هر موقع اين كار انجام گرفت وظيفه آن به پايان رسيده است درباره آن الفاظ و جملههايى است كه نقشى جز افاده معنا ندارند و اما آن رشته الفاظ و جملههايى كه علاوه بر رسانيدن معنا، خود جمله و الفاظ، جنبه اعجاز دارند (مانند قرآن) در اين موارد، رسالت الفاظ با رسانيدن معنا، به آخر نمىرسد. از اين رو، قرآن علاوه بر جهات ديگر، از نظر تركيب و جمله بندى و الفاظ و تعابير، معجزه است و بحث پيرامون آنها ادامه دارد. 26. اصول كافى، چاپ سنگى، ص 591. 28. <ما بال القرآن لايزال عندالنشر والدرس إلا غضاضة؟ فقال: إن الله تعالى لم يجعله لزمان دون زمان و لاناس دون ناس؛ فهو فى كل زمان جديد و عند كل قوم غض إلى يوم القيامة» - تفسيربرهان، ج1، ص18. + نوشته شده توسط mohamadnasr در دوشنبه 1386/07/30 و ساعت
19:48 |
٢ تقليد در احكام عمل كردن به دستور مجتهد است. و از مجتهدى بايد تقليد كرد كه مرد و بالغ و عاقل و شيعه دوازده امامى و حلال زاده و زنده و عادل باشد. و نيز بنابر احتياط واجب بايد از مجتهدى تقليد كرد كه حريص به دنيا نباشد و از مجتهدين ديگر اعلم باشد، يعنى در فهميدن حكم خدا از تمام مجتهدين زمان خود استادتر باشد. ٣ مجتهد و اعلم را از سه راه مىتوان شناخت: اول: آنكه خود انسان يقين كند، مثل آنكه از اهل علم باشد و بتواند مجتهد و اعلم را بشناسد. دوم: آنكه دو نفر عالم عادل كه مىتوانند مجتهد و اعلم را تشخيص دهند مجتهد بودن يا اعلم بودن كسى را تصديق كنند، به شرط آنكه دو نفر عالم عادل ديگر با گفته آنان مخالفت ننمايند. سوم: آنكه عدهاى از اهل علم كه مىتوانند مجتهد و اعلم را تشخيص دهند و از گفته آنان اطمينان پيدا مىشود، مجتهد بودن و يا اعلم بودن كسى را تصديق كنند. ٤ اگر شناختن اعلم مشكل باشد به احتياط واجب بايد از كسى تقليد كند كه گمان به اعلم بودن او دارد، بلكه اگر احتمال ضعيفى هم بدهد كه كسى اعلم استو بداند ديگرى از او اعلم نيست به احتياط واجب بايد از او تقليد نمايد. و اگرچند نفر در نظر او اعلم از ديگران و با يكديگر مساوى باشند بايد از يكى ازآنان تقليد نمايد. ٥ به دست آوردن فتوى يعنى دستور مجتهد چهار راه دارد: اول: شنيدن از خود مجتهد. دوم: شنيدن از دو نفر عادل كه فتواى مجتهد را نقل كنند. سوم: شنيدن از كسى كه مورد اطمينان و راستگوست. چهارم: ديدن در رساله مجتهد در صورتى كه انسان به درستى آن رساله اطمينان داشته باشد. ٦ تا انسان يقين نكند كه فتواى مجتهد عوض شده است، مىتواند به آنچه در رساله نوشته شده عمل نمايد و اگر احتمال دهد كه فتواى او عوض شده، جستجو لازم نيست. ٧ اگر مجتهد اعلم در مسالهاى فتوى دهد، مقلد آن مجتهد يعنى كسى كه از او تقليد مىكند نمىتواند در آن مساله به فتواى مجتهد ديگر عمل كند، ولى اگر فتوى ندهد و بفرمايد احتياط آن است كه فلان طور عمل شود مثلا بفرمايد احتياط آن است كه در ركعتسوم و چهارم نماز، سه مرتبه تسبيحات اربعه يعنى "سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر" بگويند، مقلد بايد يا به اين احتياط كه احتياط واجبش مىگويند عمل كند و سه مرتبه بگويد يا بنابر احتياط واجب به فتواى مجتهدى كه علم او از مجتهد اعلم كمتر و از مجتهدهاى ديگر بيشتر است،عمل نمايد، پس اگر او يك مرتبه گفتن را كافى بداند، مىتواند يك مرتبه بگويد. و همچنين است اگر مجتهد اعلم بفرمايد مساله محل تامل يا محل اشكال است. ٨ اگر مجتهد اعلم بعد از آن كه در مساله فتوا داده احتياط كند، مثلا بفرمايد ظرف نجس را كه يك مرتبه در آب كر بشويند پاك مىشود، اگر چه احتياط آن است كه سه مرتبه بشويند، مقلد او نمىتواند در آن مساله به فتواى مجتهد ديگر رفتار كند، بلكه بايد يا به فتوا عمل كند، يا به احتياط بعد از فتوا كه آن را احتياط مستحب مىگويند عمل نمايد، مگر آن كه فتواى آن مجتهد نزديكتر به احتياط باشد. ٩ تقليد ميت ابتداءا جايز نيست، ولى بقاى بر تقليد ميت اشكال ندارد. و بايد بقاى بر تقليد ميت به فتواى مجتهد زنده باشد و كسى كه در بعضىاز مسايل به فتواى مجتهدى عمل كرده، بعد از مردن آن مجتهد مىتواند در همه مسايل از او تقليد كند. ١٠ اگر در مسالهاى به فتواى مجتهدى عمل كند و بعد از مردن او در همان مساله به فتواى مجتهد زنده رفتار نمايد، دوباره نمىتواند آن را مطابق فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته است انجام دهد، ولى اگر مجتهد زنده در مسالهاى فتوى ندهد و احتياط نمايد و مقلد مدتى به آن احتياط عمل كند، دوباره مىتواند به فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته عمل نمايد، مثلا اگر مجتهدى گفتن يك مرتبه "سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر" را در ركعتسوم و چهارم نماز،كافى بداند و مقلد مدتى به اين دستور عمل نمايد و يك مرتبه بگويد، چنانچه آن مجتهد از دنيا برود و مجتهد زنده احتياط واجب را در سه مرتبه گفتن بداند و مقلد مدتى به اين احتياط عمل كند و سه مرتبه بگويد، دوباره مىتواند به فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته برگردد و يك مرتبه بگويد. ١١ مسائلى را كه انسان غالبا به آنها احتياج دارد واجب است، ياد بگيرد. ١٢ اگر براى انسان مسالهاى پيش آيد كه حكم آن را نمىداند، مىتواند صبر كند تا فتواى مجتهد اعلم را به دست آورد يا اگر احتياط ممكن است به احتياط عمل نمايد، بلكه اگر احتياط ممكن نباشد چنانچه از انجام عمل، محذورى لازم نيايد، مىتواند عمل را به جا آورد. پس اگر معلوم شد كه مخالف واقع يا گفتار مجتهد بوده دوباره بايد انجام دهد. ١٣ اگر كسى فتواى مجتهدى را به ديگرى بگويد، چنانچه فتواى آن مجتهد عوض شود،لازم نيست به او خبر دهد كه فتوى عوض شده، ولى اگر بعد از گفتن فتوى بفهمد اشتباه كرده، در صورتى كه ممكن باشد، بايد اشتباه را برطرف كند. ١٤ اگر مكلف مدتى اعمال خود را بدون تقليد انجام دهد در صورتى اعمال او صحيح است كه بفهمد به وظيفه واقعى خود رفتار كرده استيا عمل او با فتواى مجتهدى كه وظيفهاش تقليد از او بوده يا با فتواى مجتهدى كه فعلا بايداز او تقليد كند، مطابق باشد. احكام طهارت
آب مطلق و مضاف١٥ آب يا مطلق استيا مضاف: آب مضاف آبى است كه آن را از چيزى بگيرند،مثل آب هندوانه و گلاب، يا با چيزى مخلوط باشد، مثل آبى كه به قدرى با گل و مانند آن مخلوط شود كه ديگر به آن آب نگويند. و غير اينها آب مطلق است و آن بر پنج قسم است: اول: آب كر. دوم: آب قليل. سوم: آب جارى. چهارم: آب باران.پنجم: آب چاه. ١- آب كر
١٦ آب كر مقدار آبى است كه اگر در ظرفى كه درازا و پهنا و گودى آن هر يك سه وجب و نيم است بريزند آن ظرف را پر كند، و وزن آن از من تبريز مثقال كمتر است، و به حسب كيلوى متعارف بنابر اقرب ٤١٩/٣٧٧ كيلوگرم مىشود. ١٧ اگر عين نجس مانند بول و خون به آب كر برسد، چنانچه به واسطه آن بويا رنگ و يا مزه آب تغيير كند آب نجس مىشود، و اگر تغيير نكند، نجس نمىشود. ١٨ اگر بوى آب كر به واسطه غير نجاست تغيير كند، نجس نمىشود. ١٩ اگر عين نجس مانند خون به آبى كه بيشتر از كر است برسد و بو يا رنگ يا مزه قسمتى از آن را تغيير دهد، چنانچه مقدارى كه تغيير نكرده كمتر از كر باشد،تمام آب نجس مىشود. و اگر به اندازه كر يا بيشتر باشد، فقط مقدارى كه بو يا مزه يا رنگ آن تغيير كرده نجس است. ٢٠ آب فواره اگر متصل به كر باشد آب نجس را پاك مىكند در صورتى كه مخلوط با آن شود. ولى اگر قطره قطره روى آن آب نجس بريزد آن را پاك نمىكند،مگر آنكه چيزى روى فواره بگيرند تا آب آن قبل از قطره قطره شدن، به آب نجس متصل شود و با آن مخلوط گردد. ٢١ اگر چيز نجس را زير شيرى كه متصل به كر است بشويند آبى كه از آن چيز مىريزد اگر متصل به كر باشد و بو يا رنگ يا مزه نجاست نگرفته باشد پاك است ٢٢ اگر مقدارى از آب كر يخ ببندد و باقى آن بقدر كر نباشد چنانچه نجاست به آن برسد نجس مىشود، و هر قدر از يخ هم آب شود نجس است . ٢٣ آبى كه به اندازه كر بوده، اگر انسان شك كند از كر كمتر شده يا نه مثل آب كر است ، يعنى نجاست را پاك مىكند و اگر نجاستى هم به آن برسد نجس نمىشود. و آبى كه كمتر از كر بوده و انسان شك دارد به مقدار كر شده يا نه حكم آب كر ندارد . ٢٤ كر بودن آب به دو راه ثابت مىشود: اول: آن كه خود انسان يقين كند. دوم: آن كه دو مرد عادل خبر دهند. ٢- آب قليل
٢٥ آب قليل آبى است كه از زمين نجوشد و از كر كمتر باشد. ٢٦ اگر آب قليل روى چيز نجس بريزد يا چيز نجس به آن برسد نجس مىشود، ولى اگر از بالا با فشار روى چيز نجس بريزد مقدارى كه به آن چيز مىرسد نجس ، و هر چه بالاتر از آن است پاك مىباشد، و نيز اگر مثل فواره با فشار از پايين به بالا رود در صورتى كه نجاست به بالا برسد پايين نجس نمىشود و اگر نجاست به پايين برسد بالا نجس مىشود. ٢٧ آب قليلى كه براى برطرف كردن عين نجاست روى چيز نجس ريخته شود و از آن جدا گردد، نجس است ، و همچنين بنابر اقوى بايد از آب قليلى هم كه بعد از برطرف شدن عين نجاست ، براى آب كشيدن چيز نجس روى آن مىريزند و از آن جدا مىشود، اجتناب كنند. ولى آبى كه با آن مخرج بول و غائط را مى شويند با پنجشرط پاك است: اول : آن كه بو يا رنگ يا مزه نجاست نگرفته باشد. دوم : نجاستى از خارج به آن نرسيده باشد. سوم : نجاست ديگرى مثل خون، يا بول يا غائط بيرون نيامده باشد. چهارم : ذرههاى غائط در آب پيدا نباشد. پنجم : بيشتر از مقدار معمول ، نجاست به اطراف مخرج نرسيده باشد. ٣- آب جارى
٢٨ آب جارى آبى است كه از زمين بجوشدو جريان داشته باشد مانند آب چشمه و قنات . ٢٩ آب جارى اگر چه كمتر از كر باشد، چنانچه نجاست به آن برسد تا وقتى بو يا رنگ يا مزه آن بواسطه نجاست تغيير نكرده پاك است . ٣٠ اگر نجاستى به آب جارى برسد مقدارى از آن كه بو يا رنگ يا مزهاش بواسطه نجاست تغيير كرده نجس است و طرفى كه متصل به چشمه است اگر چه كمتر از كر باشد پاك است . و آبهاى ديگر نهر اگر به اندازه كر باشد يا بواسطه آبى كه تغيير نكرده به آب طرف چشمه متصل باشد، پاك و گر نه نجس است . ٣١ آب چشمهاى كه جارى نيست ولى طورى است كه اگر از آن بردارند باز مىجوشد حكم آب جارى دارد. يعنى اگر نجاست به آن برسد، تا وقتى بو يا رنگ يا مزه آن بواسطه نجاست تغيير نكرده پاك است . ٣٢ آبى كه كنار نهر ايستاده و متصل به آب جارى استحكم آب جارى دارد. ٣٣ چشمهاى كه مثلا در زمستان مىجوشد و در تابستان از جوشش مىافتد فقط وقتى كه مىجوشد حكم آب جارى دارد. ٣٤ آب حوض حمام اگر چه كمتر از كر باشد چنانچه به خزينهاى كه آب آن به اندازه كر است متصل باشد مثل آب جارى است . ٣٥ آب لولههاى حمام كه از شيرها و دوشها مىريزد اگر متصل به كر باشد مثل آب جارى است و آب لولههاى عمارات اگر متصل به كر باشد در حكم آب كر است . ٣٦ آبى كه روى زمين جريان دارد ولى از زمين نمىجوشد، چنانچه كمتر از كر باشد و نجاست به آن برسد نجس مىشود اما اگر از بالا با فشار به پايين بريزد، چنانچه نجاست به پايين آن برسد بالاى آن نجس نمىشود. ٤- آب باران
٣٧ اگر به چيز نجسى كه عين نجاست در آن نيستيك مرتبه باران ببارد جايى كه باران به آن برسد پاك مىشود . و در فرش و لباس و مانند اينها فشار لازم نيست ولى باريدن دو سه قطره فايده ندارد، بلكه بايد طورى باشد كه بگويند باران مىآيد. ٣٨ اگر باران به عين نجس ببارد و به جاى ديگر ترشح كند، چنانچه عين نجاست همراه آن نباشد و بو يا رنگ يا مزه نجاست نگرفته باشد پاك است . پس اگر باران بر خون ببارد و ترشح كند ، چنانچه ذرهاى خون در آن باشد يا آن كه بو يا رنگ يا مزه خون گرفته باشد نجس است . ٣٩ اگر بر سقف عمارت يا روى بام آن عين نجاست باشد، تا وقتى باران به بام مىبارد آبى كه به چيز نجس رسيده و از سقف يا ناودان مىريزد پاك است . و بعد از قطع شدن باران اگر معلوم باشد آبى كه مىريزد به چيز نجس رسيده است ، نجس مىباشد. ٤٠ زمين نجسى كه باران بر آن ببارد پاك مىشود. و اگر باران بر زمين جارى شود و به جاى نجسى كه زير سقف است برسد ، آن را نيز پاك مىكند . ٤١ خاك نجسى كه به واسطه باران گل شود و آب آن را فرا گيرد پاك است. اما اگر فقط رطوبت به آن برسد پاك نمىشود. ٤٢ هرگاه آب باران در جايى جمع شود اگر چه كمتر از كر باشد، چنانجه موقعى كه باران مىآيد چيز نجسى را در آن بشويند و آب بو يا رنگ يا مزه نجاست نگيرد، آن چيز نجس پاك مىشود. ٤٣ اگر بر فرش پاكى كه روى زمين نجس است باران ببارد، و بر زمين نجس جارى شود، فرش نجس نمىشود و زمين هم پاك مىگردد. ٥- آب چاه
٤٤ آب چاهى كه از زمين مىجوشد اگر چه كمتر از كر باشد چنانچه نجاست به آن برسد، تا وقتى بو يا رنگ يا مزه آن به واسطه نجاست تغيير نكرده پاك است، ولى مستحب است پس از رسيدن بعضى از نجاستها مقدارى كه در كتابهاى مفصل گفته شده از آب آن بكشند. ٤٥ اگر نجاستى در چاه بريزد و بو يا رنگ يا مزه آب آن را تغيير دهد، چنانچه تغيير آب چاه از بين برود، موقعى پاك مىشود كه با آبى كه از چاه مىجوشد، مخلوط گردد. ٤٦ اگر آب باران يا آب ديگر، در گودالى جمع شود و كمتر از كر باشد، چنانچه بعد از قطع شدن باران نجاست به آن برسد، نجس مىشود. احكام آبها
٤٧ آب مضاف كه معنى آن گفته شد، چيز نجس را پاك نمىكند، وضو و غسل هم باآن باطل است. ٤٨ اگر ذرهاى نجاست به آب مضاف برسد نجس مىشود. ولى چنانچه از بالابا فشار روى چيز نجس بريزد، مقدارى كه به چيز نجس رسيده نجس، و مقدارى كه بالاتر از آن است پاك مىباشد. مثلا اگر گلاب را از گلابدان روى دست نجس بريزند،آنچه به دست رسيده نجس و آنچه به دست نرسيده پاك است. و نيز اگر مثل فواره با فشار از پايين به بالا برود اگر نجاست به بالا برسد، پايين نجس نمىشود. ٤٩ اگر آب مضاف نجس طورى با آب كر يا جارى مخلوط شود كه ديگر آب مضاف به آن نگويند، پاك مىشود. ٥٠ آبى كه مطلق بوده و معلوم نيست مضاف شده يا نه، مثل آب مطلق است،يعنى چيز نجس را پاك مىكند، وضو و غسل هم با آن صحيح است. و آبى كه مضاف بودهو معلوم نيست مطلق شده يا نه مثل آب مضاف است، يعنى چيز نجس را پاك نمىكند،وضو و غسل هم با آن باطل است. ٥١ آبى كه معلوم نيست مطلق استيا مضاف، و معلوم نيست كه قبلا مطلق يا مضاف بوده، نجاست را پاك نمىكند، وضو و غسل هم با آن باطل است. ولى اگر بهاندازه كر يا بيشتر باشد و نجاست به آن برسد حكم به نجس بودن آن نمىشود. ٥٢ آبى كه عين نجاست مثل خون و بول به آن برسد و بو يا رنگ يا مزه آن را تغيير دهد، اگر چه كر يا جارى باشد، نجس مىشود. ولى اگر بو يا رنگ يا مزه آن به واسطه نجاستى كه بيرون آن است عوض شود، مثلا مردارى كه پهلوى آب است بوى آن را تغيير دهد، نجس نمىشود. ٥٣ آبى كه عين نجاست مثل خون و بول در آن ريخته و بو يا رنگ يا مزه آن را تغيير داده، چنانكه به كر يا جارى متصل شود، يا باران بر آن ببارد، يا باد باران را در آن بريزد، يا آب باران در موقع باريدن از ناودان در آن جارى شود و تغيير آن از بين برود، پاك مىشود، ولى بايد آب باران يا كر يا جارى با آن مخلوط گردد. ٥٤ اگر چيز نجس را در آب كر يا جارى فرو برند، و در چيزهايى كه قابل فشار دادن است مانند فرش و لباس، طورى فشار، يا در داخل آب حركت دهند كه آب داخل آن خارج شود، چنانچه از چيزهايى باشد كه در دفعه اول پاك مىشود، آبى كه بعداز بيرون آوردن، از آن مىريزد، پاك است و اگر از چيزهايى باشد كه بايد دو مرتبه آن را در آب فرو برند تا پاك شود، آبى كه بعد از دفعه دوم از آن مىريزد،پاك مىباشد. ٥٥ آبى كه پاك بوده و معلوم نيست نجس شده يا نه پاك است. و آبى كه نجس بوده و معلوم نيست پاك شده يا نه، نجس است. ٥٦ نيم خورده سگ و خوك و كافر ، نجس و خوردن آن حرام است. و نيم خورده حيوانات حرام گوشت پاك و خوردن آن مكروه مىباشد. احكام تخلى (بول و غائط كردن)
٥٧ واجب است انسان وقت تخلى و مواقع ديگر عورت خود را از كسانى كه مكلفند، اگر چه مثل خواهر و مادر با او محرم باشند، و همچنين از ديوانه مميز و بچههاى مميز كه خوب و بد را مىفهمند بپوشاند، ولى زن و شوهر لازم نيست عورت خود را از يكديگر بپوشانند. ٥٨ لازم نيست با چيز مخصوصى عورت خود را بپوشاند و اگر مثلا با دست هم آن را بپوشاند كافى است. ٥٩ موقع تخلى بايد طرف جلوى بدن يعنى شكم و سينه رو به قبله و پشت به قبله نباشد. ٦٠ اگر موقع تخلى طرف جلوى بدن كسى رو به قبله يا پشت به قبله باشد و عورت را از قبله بگرداند، كفايت نمىكند. و اگر جلوى بدن او رو به قبله يا پشت به قبله نباشد، احتياط واجب آن است كه عورت را رو به قبله يا پشت به قبله ننمايد. ٦١ در موقع تطهير مخرج بول و غائط رو به قبله و پشت به قبله بودن اشكالى ندارد، ولى اگر در موقع استبراء، بول از مخرج بيرون آيد در اين حال رو به قبله و پشت به قبله بودن حرام است. ٦٢ اگر براى آنكه نامحرم او را نبيند مجبور شود رو به قبله يا پشت به قبله بنشيند، بايد رو به قبله يا پشت به قبله بنشيند. و نيز اگر از راه ديگر ناچار باشد كه رو به قبله يا پشت به قبله بنشيند، مانعى ندارد. ٦٣ احتياط واجب آن است كه بچه را در وقت تخلى رو به قبله يا پشت به قبله ننشانند، ولى اگر خود بچه بنشيند جلوگيرى از او واجب نيست. ٦٤ در چهار جا تخلى حرام است: اول: در كوچههاى بن بست در صورتى كه صاحبانش اجازه نداده باشند. دوم: در ملك كسى كه اجازه تخلى نداده است. سوم: در جايى كه براى عده مخصوصى وقف شده است، مثل بعضى از مدرسهها. چهارم: روى قبر مؤمنين در صورتى كه بىاحترامى به آنان باشد. ٦٥ در سه صورت مخرج غائط فقط با آب پاك مىشود: اول: آنكه با غائط، نجاست ديگرى مثل خون بيرون آمده باشد. دوم: آنكه نجاستى از خارج به مخرج غائط رسيده باشد. سوم: آنكه اطراف مخرج بيشتر از مقدار معمول آلوده شده باشد. و در غير اين سه صورت مىشود مخرج را با آب شست و يا به دستورى كه بعدا گفته مىشود با پارچهو سنگ و مانند اينها پاك كرد، اگر چه شستن با آب بهتر است. ٦٦ مخرج بول با غير آب پاك نمىشود، و مردها اگر بعد از برطرف شدن بول يك مرتبه بشويند كافى است، ولى زنها و همچنين كسانى كه بولشان از غير مجراى طبيعى مىآيد، احتياط واجب آن است كه دو مرتبه بشويند. ٦٧ اگر مخرج غائط را با آب بشويند، بايد چيزى از غائط در آن نماند، ولى باقى ماندن رنگ و بوى آن مانعى ندارد. و اگر در دفعه اول طورى شسته شود كه ذرهاى از غائط در آن نماند، دوباره شستن لازم نيست. ٦٨ هرگاه با سنگ و كلوخ و مانند اينها غائط را از مخرج برطرف كنند، اگر چه پاك شدنش محل تامل است، ولى نماز خواندن مانعى ندارد، و چنانچه چيزى هم به آن برسد نجس نمىشود، و ذرههاى كوچك و لزوجت محل اشكال ندارد. ٦٩ لازم نيست با سه سنگ يا سه پارچه مخرج را پاك كنند بلكه با اطراف يك سنگ يا يك پارچه هم كافى است، بلكه اگر با يك مرتبه هم غائط برطرف شد، كفايت مىكند. ولى با استخوان و سرگين و يا چيزهايى كه احترام آنها لازم است، مانند كاغذى كه اسم خدا بر آن نوشته، اگر پاك كند محل را، نماز نمىتواند بخواند. ٧٠ اگر شك كند كه مخرج را تطهير كرده يا نه، اگر چه هميشه بعد از بول يا غائط فورا تطهير مىكرده، بايد خود را تطهير نمايد. ٧١ اگر بعد از نماز شك كند كه قبل از نماز مخرج را تطهير كرده يا نه، نمازى كه خوانده صحيح است، ولى براى نمازهاى بعد بايد تطهير كند. استبراء
٧٢ استبراء عمل مستحبى است كه مردها بعد از بيرون آمدن بول انجام مىدهند، و آن داراى اقسامى است. و بهترين آنها اين است كه بعد از قطع شدن بول اگر مخرج غائط نجس شده اول آن را تطهير كنند، بعد سه دفعه با انگشت ميانه دست چپ از مخرج غائط تا بيخ آلت بكشند، و بعد شست را روى آلت و انگشت پهلوى شست را زير آن بگذارند و سه مرتبه تا ختنهگاه بكشند و پس از آن سه مرتبه سر آلت را فشار دهند. ٧٣ آبى كه گاهى بعد از ملاعبه و بازى كردن از انسان خارج مىشود، و به آن مذىمىگويند پاك است. نيز آبى كه گاهى بعد از منى بيرون مىآيد، و به آن وذى گفته مىشود و آبى كه گاهى بعد از بول بيرون مىآيد و به آن ودى مىگويند، اگر بول بهآن نرسيده باشد، پاك است. و چنانچه بعد از بول استبراء كند و بعد آبى از او خارج شود شك كند كه بول استيا يكى از اينها، پاك مىباشد. ٧٤ اگر انسان شك كند استبراء كرده يا نه و رطوبتى از او بيرون آيد كه نداند پاك استيا نه، نجس مىباشد، و چنانچه وضو گرفته باشد باطل مىشود. ولى اگر شك كند كه استبرايى كه كرده درست بوده يا نه و رطوبتى از او بيرون آيد كه نداند پاك استيا نه، پاك مىباشد، وضو را هم باطل نمىكند. ٧٥ كسى كه استبراء نكرده اگر به واسطه آنكه مدتى از بول كردن او گذشته يقين كند بول در مجرى نمانده است، و رطوبتى ببيند و شك كند كه پاك استيا نه،آن رطوبت پاك مىباشد، وضو را هم باطل نمى كند. ٧٦ اگر انسان بعد از بول استبراء كند و وضو بگيرد، چنانچه بعد از وضو رطوبت ببيند كه بداند يا بول استيا منى، واجب است احتياطا غسل كند، وضو هم بگيرد. ولى اگر وضو نگرفته باشد، فقط گرفتن وضو كافى است. ٧٧ براى زن استبراء از بول نيست، و اگر رطوبتى ببيند و شك كند پاك استيا نه، پاك مىباشد، وضو و غسل او را هم باطل نمىكند. مستحبات و مكروهات تخلى
٧٨ مستحب است در موقع تخلى جايى بنشيند كه كسى او را نبيند، و موقع وارد شدن به مكان تخلى اول پاى چپ و موقع بيرون آمدن اول پاى راست را بگذارد. و همچنين مستحب است در حال تخلى سر را بپوشاند، و سنگينى بدن را بر پاى چپ بيندازد. ٧٩ نشستن روبروى خورشيد و ماه در موقع تخلى مكروه است، ولى اگر عورت خود را به وسيلهاى بپوشاند مكروه نيست. و نيز در موقع تخلى نشستن روبروى باد، و در جاده و خيابان و كوچه و درب خانه، و زير درختى كه ميوه مىدهد، و چيز خوردن و توقف زياد، و تطهير كردن با دست راست مكروه است. و همچنين استحرف زدن در حال تخلى، ولى اگر ناچار باشد يا ذكر خدا بگويد، اشكال ندارد. ٨٠ ايستاده بول كردن و بول كردن در زمين سخت و سوراخ جانوران و در آب خصوصا آب ايستاده، مكروه است. ٨١ خوددارى كردن از بول و غائط مكروه است. و اگر ضرر برساند، بايد خوددارى نكند. ٨٢ مستحب است انسان پيش از نماز و پيش از خواب و پيش از جماع و بعد از بيرون آمدن منى بول كند. نجاسات
٨٣ نجاسات يازده چيز است: اول: بول. دوم: غائط. سوم منى. چهارم: مردار.پنجم: خون. ششم و هفتم: سگ و خوك. هشتم: كافر. نهم: شراب. دهم: فقاع. يازدهم عرق شتر نجاستخوار. بول و غائط
٨٤ بول و غائط انسان و هر حيوان حرام گوشتى كه خون جهنده دارد كه اگر رگ آن را ببرند خون از آن جستن مىكند، نجس است. ولى فضله حيوانات كوچك مثل پشه و مگس كه گوشت ندارد، پاك ٨٥ فضله پرندگان حرام گوشت، نجس است. ٨٦ بول و غائط حيوان نجاستخوار، نجس است. و همچنين است بول و غائط حيوانى كه انسان آن را وطى كرده، يعنى با آن نزديكى نموده، و گوسفندى كه استخوان آن از خوردن شير خوك، محكم شده است. ٣- منى
٨٧ منى حيوانى كه خون جهنده دارد نجس است. ٤- مردار
٨٨ مردار حيوانى كه خون جهنده دارد، نجس است، چه خودش مرده باشديا به غير دستورى كه در شرع معين شده، آن را كشته باشند، و ماهى چون خون جهنده ندارد، اگر چه در آب بميرد، پاك است. ٨٩ چيزهايى از مردار كه مثل پشم و مو و كرك و استخوان و دندان روح نداشته، اگر از غير حيوانى باشد كه مثل سگ نجس است، پاك مىباشد. ٩٠ اگر از بدن انسان يا حيوانى كه خون جهنده دارد و در حالى كه زنده است گوشتيا چيز ديگرى را كه روح دارد جدا كنند نجس است. ٩١ پوستهاى مختصر لب و جاهاى ديگر بدن كه موقع افتادنشان رسيده، اگرچه آنها را بكنند پاك است. ولى بنابر احتياط واجب بايد از پوستى كه موقع افتادنش نرسيده و آن را كندهاند اجتناب نمايند. ٩٢ تخم مرغى كه از شكم مرغ مرده بيرون مىآيد، اگر پوست روى آن سفتشده باشد پاك است، ولى ظاهر آن را بايد آب كشيد. ٩٣ اگر بره و بزغاله پيش از آن كه علفخوار شوند بميرند، پنير مايهاى كهدر شيردان آنها مىباشد پاك است، ولى ظاهر آن را بايد آب كشيد. ٩٤ دواجات روان و عطر و روغن و واكس و صابون كه از خارجه مىآورند، اگر انسان يقين به نجاست آنها نداشته باشد، پاك است. ٩٥ گوشت و پيه و چرمى كه در بازار مسلمانان فروخته شود پاك است، و همچنين است اگر يكى از اينها در دست مسلمان باشد. ولى اگر بدانند آن مسلمان از كافر گرفته و رسيدگى نكرده كه از حيوانى است كه به دستور شرع كشته شده يا نه، نجس مىباشد. ٥- خون
٩٦ خون انسان و هر حيوانى كه خون جهنده دارد، يعنى حيوانى كه اگر رگ آن را ببرند خون از آن جستن مىكند، نجس است. پس خون حيوانى كه مانند ماهى و پشه خون جهنده ندارد، پاك مىباشد. ٩٧ اگر حيوان حلال گوشت را به دستورى كه در شرع معين شده بكشند و خون آن به مقدار معمول بيرون آيد، خونى كه در بدنش مىماند، پاك است. ولى اگر به علت نفس كشيدن يا به واسطه اينكه سر حيوان در جاى بلندى بوده خون به بدن حيوان برگردد، آن خون نجس است. ٩٨ خونى كه در تخم مرغ مىباشد نجس نيست، ولى به احتياط واجب بايداز خوردن آن اجتناب كند. و اگر خون را با زرده تخم مرغ به هم بزنند كه از بينبرود، خوردن زرده هم مانعى ندارد. ٩٩ خونى كه گاهى موقع دوشيدن شير ديده مىشود، نجس است و شير را نجس مىكند. ١٠٠ خونى كه از لاى دندانها مىآيد، اگر به واسطه مخلوط شدن با آب دهان از بينبرود پاك است، و فرو بردن آب دهان در اين صورت اشكال ندارد. ١٠١ خونى كه به واسطه كوبيده شدن زير ناخن يا زير پوست مىميرد، اگر طورى شود كه ديگر به آن خون نگويند، پاك است. و اگر به آن خون بگويند، در صورتى كه ناخن يا وستسوراخ شود، اگر مشقت ندارد، بايد براى وضو و غسل خون را بيرون آورند. و اگر مشقت دارد، بايد اطراف آن را به طورى كه نجاست زياد نشود بشويند، و پارچه يا چيزى مثل پارچه، بر آن بگذارند و روى پارچه دست تر بكشند. ١٠٢ اگر انسان نداند كه خون زير پوست مرده يا گوشت به واسطه كوبيده شدن بهآن حالت در آمده، پاك است. ١٠٣ اگر موقع جوشيدن غذا ذرهاى خون در آن بيفتد، تمام غذا و ظرف آن نجس مىشود، و جوشيدن و حرارت و آتش پاك كننده نيست. ١٠٤ زرد آبهاى كه در حال بهبودى زخم در اطراف آن پيدا مىشود، اگر معلوم نباشد كه با خون مخلوط است، پاك مىباشد. ٦،٧- سگ و خوك
١٠٥ سگ و خوكى كه در خشكى زندگى مىكنند، حتى مو و استخوان و پنجه و ناخن و رطوبتهاى آنها نجس است، ولى سگ و خوك دريايى پاك است. ٨- كافر
١٠٦ كافر يعنى كسى كه منكر خدا است، يا براى خدا شريك قرار مىدهد، يا پيغمبرى حضرت خاتم الانبيا محمد ابن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم را قبول ندارد، نجس است، و همچنين است اگر در يكى از اينها شك داشته باشد. و نيز كسى كه ضرورى دين يعنى چيزى را كه مثل نماز و روزه، مسلمانان جزو دين اسلام مىدانند منكر شود، چنانچه بداند آن چيز ضرورى دين است و انكار آن چيز برگردد به انكار خدا يا توحيد يا نبوت، نجس مىباشد. و اگر نداند، احتياطا بايداز او اجتناب كرد، گرچه لازم نيست. ١٠٧ تمام بدن كافر، حتى مو و ناخن و رطوبت هاى او نجس است. ١٠٨ اگر پدر و مادر و جد بچه نابالغ كافر باشند آن بچه هم نجس است،و اگر يكى از اينها مسلمان باشد، بچه پاك است. ١٠٩ كسى كه معلوم نيست مسلمان استيا نه پاك مىباشد، ولى احكام ديگر مسلمانان را ندارد، مثلا نمىتواند زن مسلمان بگيرد و نبايد در قبرستان مسلمانان دفن شود. ١١٠ اگر مسلمانى به يكى از دوازده امام دشنام دهد يا با آنان دشمنى داشته باشد، نجس است. ٩- شراب
١١١ شراب و هر چيزى كه انسان را مست مىكند، چنانچه به خودى خود روان باشد، نجس است. و اگر مثل بنگ و حشيش روان نباشد، اگر چه چيزى در آن بريزند كه روان شود، پاك است. ١١٢ الكل صنعتى كه براى رنگ كردن درب و ميز و صندلى و مانند اينها بكارمىبرند، اگر انسان نداند از چيزى كه مست كننده و روان است درست كردهاند، پاك مىباشد. ١١٣ اگر انگور و آب انگور به خودى خود جوش بيايد حرام، ولى نجس نيست، مگر آنكه معلوم شود كه مست كننده است. و اگر به واسطه پختن جوش بيايد،خوردنش حرام است، ولى نجس نيست. ١١٤ خرما و مويز و كشمش و آب آنها اگر جوش بيايد، پاك و خوردن آنها حلال است. ١٠- فقاع
١١٥ فقاع كه از جو گرفته مىشود و به آن آبجو مىگويند، نجس است. ولى آبى كه به دستور طبيب از جو مىگيرند و به آن ماءالشعير مىگويند، پاك مىباشد. عرق جنب از حرام
١١٦ عرق جنب از حرام نجس نسيت، ولى احتياط واجب آن است كه با بدن يا لباسى كه به آن آلوده شده، نماز نخوانند. ١١٧ اگر انسان در موقعى كه نزديكى با زن حرام است - مثلا در روزه ماه رمضان- با زن خود نزديكى كند، بنابر احتياط واجب بايد از عرق خود در نماز اجتناب نمايد. ١١٨ اگر جنب از حرام به واسطه تنگى وقت، عوض غسل تيمم نمايد و بعد از تيمم و خواندن نماز عرق كند، بنابر احتياط واجب بايد از عرق خود در نماز اجتناب نمايد. ولى اگر به واسطه عذر ديگر تيمم كند، اجتناب لازم نيست. ١١٩ اگر كسى از حرام جنب شود و بعد با حلال خود نزديكى كند، بنابر احتياط واجب بايد از عرق خود در نماز اجتناب كند. ولى اگر اول با حلال خود نزديكى كند و بعد، از حرام جنب شود، عرق او وجوب اجتناب ندارد. ١١- عرق شتر نجاستخوار
١٢٠ عرق شتر نجاستخوار نجس است. ولى اگر حيوانات ديگر نجاستخوار شوند، از عرق آنها اجتناب لازم نيست. راه ثابتشدن نجاست
١٢١ نجاست هر چيز از سه راه ثابت مىشود: اول: آنكه خود انسان يقين كند چيزى نجس است و اگر گمان داشته باشد چيزى نجس است، لازم نيست از آن اجتناب نمايد، بنابراين غذا خوردن در قهوهخانه و مهمانخانههايى كه مردمان لا ابالى و كسانى كه پاكى و نجسى را مراعات نمىكنند در آنها غذا مىخورند اگر انسان يقين نداشته باشد غذايى را كه براى او آوردهاند نجس است، اشكال ندارد. دوم: آنكه كسى كه چيزى در اختيار او است بگويد آن چيز نجس است، مثلا همسر انسان يا نوكر يا كلفت بگويد ظرف يا چيز ديگرى كه در اختيار او است نجس مىباشد. سوم: آنكه دو مرد عادل بگويند چيزى نجس است، و نيز اگر يك نفر عادل هم بگويد چيزى نجس است، بنابر احتياط واجب، بايد از آن چيز اجتناب كرد. ١٢٢ اگر به واسطه ندانستن مساله، نجس بودن و پاك بودن چيزى را نداند، مثلا نداند عرق جنب از حرام پاك استيا نه، بايد مساله را بپرسد، ولى اگر بااين كه مساله را مىداند چيزى را شك كند پاك استيا، نه مثلا شك كند آن چيز خون استيا نه يا نداند كه خون پشه استيا خون انسان، پاك مىباشد. ١٢٣ چيز نجسى كه انسان شك دارد پاك شده يا نه نجس است، و چيز پاك را اگر شك كند نجس شده يا نه پاك است، و اگر هم بتواند نجس بودن يا پاك بودن آن را بفهمد لازم نيست وارسى كند. ١٢٤ اگر بداند يكى از دو ظرف يا دو لباسى كه از هر دوى آنها استفاده مىكند نجس شده و نداند كدام است، بايد از هر دو اجتناب كند، بلكه اگرمثلا نمىداند لباس خودش نجس شده يا لباسى كه هيچ از آن استفاده نمىكند و مال ديگرى است باز هم احتياط آن است كه از لباس خودش اجتناب كند اگر چه لازم نيست. راه نجس شدن چيزهاى پاك
١٢٥ اگر چيز پاك به چيز نجس برسد و هر دو يا يكى از آنها به طورى تر باشد كه ترى يكى به ديگرى برسد چيز پاك نجس مىشود، و اگر ترى به قدرى كم باشد كه به ديگرى نرسد چيزى كه پاك بوده نجس نمىشود. ١٢٦ اگر چيز پاكى به چيز نجس برسد و انسان شك كند كه هر دو يا يكى از آنها تر بوده يا نه آن چيز پاك نجس نمىشود. ١٢٧ دو چيزى كه انسان نمىداند كدام پاك است و كدام نجس است، اگر چيز پاكى با رطوبت به يكى از آنها برسد نجس نمىشود، ولى اگر يكى از آنها قبلا نجس بوده و انسان نداند پاك شده يا نه، چنانچه چيز پاكى به آن برسد نجس مىشود. ١٢٨ زمين و پارچه و مانند اينها اگر رطوبت داشته باشد، هر قسمتى كه نجاست به آن برسد نجس مىشود و جاهاى ديگر آن پاك است، و همچنين استخيار و خربزه و مانند اينها. ١٢٩ هرگاه شيره و روغن روان باشد، همين كه يك نقطه از آن نجس شد تمام آن نجس مىشود ولى اگر روان نباشد، نجس نمىشود. ١٣٠ اگر مگس يا حيوانى مانند آن روى چيز نجسى كه تر است بنشيند و بعد روى چيز پاكى كه آن هم تر است بنشيند، چنانچه انسان بداند نجاست همراه آن حيوان بوده چيز پاك نجس مىشود و اگر نداند پاك است. ١٣١ اگر جايى از بدن كه عرق دارد نجس شود و عرق از آنجا به جاى ديگر برود هر جا كه عرق به آن برسد نجس مىشود، و اگر عرق به جاى ديگر نرود جاهاى ديگر بدن پاك است. ١٣٢ اخلاطى كه از بينى يا گلو مىآيد اگر خون داشته باشد جايى كه خون دارد نجس و بقيه آن پاك است، پس اگر به بيرون دهان يا بينى برسد مقدارى را كه انسان يقين دارد جاى نجس اخلاط به آن رسيده نجس است، و محلى را كه شك دارد جاى نجس به آن رسيده يا نه پاك مىباشد. ١٣٣ اگر آفتابهاى را كه ته آن سوراخ است روى زمين نجس بگذارند چنانچه آب طورى زير آن جمع گردد كه با آب آفتابه يكى حساب شود آب آفتابه نجس مىشود ولى اگر آبى كه از زير آفتابه خارج مىشود در زمين فرو رود يا جارى شود به نحوى كه با آب داخل آن يكى حساب نشود، آب آفتابه نجس نمىشود. ١٣٤ اگر چيزى داخل بدن شود و به نجاست برسد در صورتى كه بعد از بيرون آمدن آلوده به نجاست نباشد پاك است، پس اگر اسباب اماله يا آب آن در مخرج غائط وارد شود يا سوزن و چاقو و مانند اينها در بدن فرو رود و بعد از بيرون آمدن به نجاست آلوده نباشد نجس نيست و همچنين است آب دهان و بينى اگر در داخل به خون برسد و بعد از بيرون آمدن به خون آلوده نباشد. احكام نجاسات
١٣٥ نجس كردن خط و ورق قرآن حرام است، و اگر نجس شود بايد فورا آن را آب بكشند. ١٣٦ اگر جلد قرآن نجس شود، در صورتى كه بىاحترامى به قرآن باشد بايد آن را آب بكشند. ١٣٧ گذاشتن قرآن روى عين نجس مانند خون و مردار، اگر چه آن عين نجس خشك باشد، حرام است و برداشتن قرآن از روى آن واجب مىباشد. ١٣٨ نوشتن قرآن با مركب نجس اگر چه يك حرف آن باشد حرام است، و اگر نوشته شود بايد آن را آب بكشند يا به واسطه تراشيدن و مانند آن كارى كنند كه از بين برود. ١٣٩ احتياط واجب آن است كه از دادن قرآن به كافر خوددارى كنند و اگر قرآن دست اوست در صورت امكان از او بگيرند. ١٤٠ اگر ورق قرآن يا چيزى كه احترام آن لازم است -مثل كاغذى كه اسم خدا يا پيغمبر(ص) يا امام(ع) بر آن نوشته شده- در مستراح بيفتد، بيرون آوردن و آب كشيدن آن اگر چه خرج داشته باشد واجب است، و اگر بيرون آوردن آن ممكن نباشد، بايد به آن مستراح نروند تا يقين كنند آن ورق پوسيده است. و نيز اگر تربت در مستراح بيفتد و بيرون آوردن آن ممكن نباشد، بايد تا وقتى كه يقين نكردهاند به كلى از بين رفته به آن مستراح نروند. ١٤١ خوردن و آشاميدن چيز نجس حرام است، و نيز خورانيدن عين نجس به اطفال در صورتى كه ضرر داشته باشد، حرام مىباشد. بلكه اگر ضرر هم نداشته باشد بنابر احتياط واجب بايد از آن خوددارى كنند، ولى خوراندن غذاهايى كه نجس شده است به طفل حرام نيست. ١٤٢ فروختن و عاريه دادن چيز نجسى كه مىشود آن را آب كشيد، اگر نجس بودن آن را به طرف نگويند، اشكال ندارد. ولى چنانچه انسان بداند كه عاريه گيرنده و خريدار آن را در خوردن و آشاميدن استعمال مىكنند، بايد نجاستش را به او بگويند. ١٤٣ اگر انسان ببيند كسى چيز نجسى را مىخورد يا با لباس نجس نماز مىخواند،لازم نيست به او بگويد. ١٤٤ اگر جايى از خانه يا فرش كسى نجس باشد و ببيند بدن يا لباس يا چيز ديگر كسانى كه وارد خانه او مىشوند با رطوبت به جاى نجس رسيده است، لازم نيست به آنان بگويد. ١٤٥ اگر صاحب خانه در بين غذا خوردن بفهمد غذا نجس است، بايد به مهمانها بگويد. اما اگر يكى از مهمانها بفهمد، لازم نيست به ديگران خبر دهد. ولى چنانچه طورى با آنان معاشرت دارد كه مىداند به واسطه نگفتن خود او هم نجس مىشود، بايد بعد از غذا به آنان بگويد. ١٤٦ اگر چيزى را كه عاريه كرده نجس شود اگر بداند كه صاحبش آن چيز را در خوردن و آشاميدن استعمال مىكند، واجب است به او بگويد. ١٤٧ بچه مميزى كه خوب و بد را مىفهمد، اگر تكليفش هم نزديك است اگربگويد چيزى را آب كشيدم، دوباره بايد آن را آب كشيد. ولى اگر بگويد چيزى كه در دست اوست نجس است، احتياط آن است كه از آن اجتناب كنند. اگر چه بعيد نيست اعتبار قول صبى مراهق. + نوشته شده توسط mohamadnasr در دوشنبه 1386/07/30 و ساعت
19:17 |
بسم الله الرحمن الرحیم
تعریف دین واقسام آن: مراد ازدین مکتبی است که از مجموعه عقاید، اخلاق و قوانین ومقررات اجرائی تشکیل شده است وهدف آن، راهنمائی انسان برای سعادتمندی است. دین به این معنا بردو قسم است : دین بشری ودین الهی .
دین بشری ، مجموعه عقاید ،اخلاق و قوانین ومقرراتی است که بشر با فکر خود وبرای خویش تدوین و وضع کرده است. ازاین رو ،این دین در راستای همان خواسته ها،انتظارات اورا برآورده می سازد واسیر هوس وابزار دست همان انسان است و انسان به گونه ای آن را تنظیم نموده که تمام قوانین ومقرراتش به سود اوباشد وچیزی را بر او تحمیل نکند.1
پیامدهای دین بشری2 : پیامدهای عمده دینی که بر اساس خواست انسان شکل بگیرد. رهائی وعدم تعهد ومسئولیت: اگر بشر به تدوین وتنظیم دین بپردازد چون اصل کلی این است که هرکس بر اساس ساختار روانی و بدنی خود می اندیشد وعمل می کند
« کل یعمل علی شاکلته »3
اگر خدای او هوسش باشد دین اومجموعه هواها وافکار هوس مدارانه اوست وهرکس بر اساس هوس عمل کند هرگز خود رامسئول نمی داند.
واکنش در برابر دین الهی: انسان تنظیم کننده وتدوینگر دین ، بر ضد دین الهی واکنش نشان می دهد وبه مبارزه برضد آن بر می خیزد ودرنهایت ، آن را تکذیب می کند یا آورنده آن را به قتل می رساند چنان که قرآن کریم می فرماید:
« کلما جائهم رسول بما لاتهوی أنفسهم فریقا کذبوا وفریقاً یقتلون »4
دین الهی مجموعه عقاید و اخلاق وقوانین ومقررات اجرائی است که خداوند آن را برای هدایت بشرفرستاده است تا انسان در پرتو تعالیم آن ،هوا وهوس خود را کنترل وآزادی خود را تأمین کند . چرا که دین الهی است که به حقیقت انسان ونیازهای اوتوجه دارد وبرنامه کامل و همه جانبه ای ارائه می کند که انتظارات او را از همه نظر بر آورده سازد که مصداق اتم واکمل دین الهی ، دین مبین اسلام است.5
نکته قابل توجه درتعریف دین الهی این است که دین الهی علاوه بر اینکه آزادی را برای زندگی بشر به ارمغان می آورد ، هوس های اورا نیز در حد اعتدال نگه می دارد. بنابراین اگر به دین و دستورات آن درست عمل شود که آرزوی خیلی از افراد است وادعا می کنند که دین محدودیت است وسلب آزادی ازانسان جامه عمل پوشیده می شود، البته آزادی حقیقی و تا منظوراز آزادی چه باشد. آیا آزادی بی قید وبندی است که بدنبال آن هزاران مشکل ومفسده سد راه انسان را فراگیرد که اورا از حرکت بسوی کمال بازدارد ؟ یا آزادی تأمین آنچه که انسان را از قید هوس ها شهوت رانی ها واسیر هواها بودن آزاد کند ومرغ جان را از قفس تن رها کند و اورا در مسیر کمالش سوق دهد؟!
انتظارات متقابل انسان ودین: ازآنان که به ستیزه جوئی ومبارزه با دین خود را مشغول می کنند ودرمقابل دین ودستورات رهایی بخش وسعادتمندانه آن می ایستند باید پرسید مگر اینان از دین چه انتظاراتی دارند وآیا دین الهی چه کاستی در زندگی بشر گذارده است که ایشان در پی تأمین آن کاستی بر آمده ودرمقابل دین از خود مقاومت نشان می دهند.
برخی انتظار بشر از دین را به سر رجوع انسان به دین معناکرده اند. چنانکه درگذشته متکلمان گفته اند: چرا انسان باید به دین رجوع کند؟ واغلب می گفتند: وجوب شکر منعم ودفع ضرر محتمل ، ما را وا می دارد تا دین را بشناسیم وآن رابپذیریم وبه محتوای آن عمل کنیم.6
انتظار انسان ازدین به معنای تقاضای انسان ازدین است. چنان که بیمار از طبیب انتظار دارد وتقاضا می کند که بیماریش را بشناسد و راه دفع و پیش گیری از بیماری وراه دفع و پیش گیری از بیماری وراه دفع ودرمان آن را بشناسد واورا راهنمایی کند که چگونه باید بیماری را دفع ورفع نماید. اما انتظاری که دین از انسان دارد به معنای اقتضا و فرمان است زیرا دین پیام خالق است . اوفرمان می دهد وبشر باید امتثال کند . نه اینکه خدا از انسان تقاضا داشته باشد زیرا اگر تمام جهان را کفر فراگیرد آسیبی به خدا نمی رسد.
بنابراین انتظار دین از انسان، اقتضا وفرمان است چنان که انتظار طب و طبیب از بیمار ، انجام دستور وعمل به نسخه است .7
ریشه های مشکلات وبحرانهای جهان معاصر: ◄ فقدان نظرات بنیادی مذهبی،اخلاقی و فلسفی درباره هستی وانسان، مفهوم زندگی ، شرائط زندگی بشر، خوشبختی، استفاده صحیح وسالم اززندگی و امکاناتی که بشربه مدد آن می تواند به سعادت برسد. ◄ فقدان پاسخ های مطمئن وموثق به رازهای هستی وآغاز و انجام آن. ◄ فقدان ارزش های مذهبی و اخلاقی که می توانست تصمیم ها وعمل کردها را هدایت کند و روز به روز ضایعات بیشتری را به بار می آورد.8
دین ومعنویت ازدیدگاه غربیان: ازدیدگاه متفکران غربی دین به تدریج از معنا و مفهوم اصلی خود فاصله گرفته است به گونه ای که دین ، وحی وبعث رسل نیست بلکه هر نوع احساس غیر حسی و تجربه های غیرعادی جزو مصادیق دین شمرده می شود وبا عنوان دین به دیگران عرضه می شود ودین یک پدیده انسانی و زمینی است نه آسمانی و مأموریتی الهی .
در یک چنین دینی هیچ گونه مقررات الزام آوری برای پیروان آن وجود ندارد وهمه چیز در این نوع دین مباح است بنابراین برای درک معنویتهای این چنینی و دستیابی به احساسهای معنوی از هر وسیله ای می توان استفاده کرد مثل : مواد مخدر،شراب ، همجنس بازی و...
دین از منظر اسلام: همانگونه که در تعریف دین گذشت ، دین مجموعه ای از اعتقادات ، ارزشها و اوامر ونواهی می باشد که از طرف خداوند بوسطه وحی بر قلب پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله والسلم القاء شده واو مأمور ابلاغ والقاءاین مجموعه به مردم است که سعادت وخوشبختی وکمال افراد ونجات ابدی آنها در هردو عالم درسایه عمل به این احکام حاصل می شود.9
با توجه به این دودیدگاه در مورد دین ومعنویت این نتیجه حاصل می شود که دین گرائی ومعنویت رایج در جهان غرب کنونی کاملاً نقطه مقابل ودرتضاد با دین گرایی و معنویت از نظر اسلام است وتنها نقطه مشترک بین این دو تلاش در جهت رهایی ونجات از محدوده تنگ عالم طبیت وباز کردن غل وزنجیر حس گرایی می باشد.
بیشترین آراء و تئوریها درباب دین ومعنویت گرایی در حوزه فلسفه وروان شناسی ساخته و پرداخته شده است. برخی از جامعه شناسان ضمن رد نظر کسانی که برای دین ومعنویت هیچ بهائی قائل نیستند، بر اصالت دین ونقش بسزای آن در زندگی انسان پا فشاری می کنند. الوین گواونر معتقد است که علت مخالفت با دین ونفی اعتبار وارزش آن،ریشه در ناکامی برخی از نظریه پردازان وجامعه شناسان در مقام ارائه راه حل علمی برای اداره جامعه دارد. به عبارتی ،برخی جامعه شناسان به تبع اگوست کنت که در ابتدا بر این عقیده بود که واقعیت مساوی است با محسوسات وعقلانیت یا همان حس گرایی مطلق ، وبعدها به دنبال در گرو نهادن دل نسبت به عشق زنی و زنجیر اسارت محبت اوبه گردن انداختن به دنبال تأسیس آئینی جدید به نام د« دین انسانیت» افتاد بدین وسیله بسیاری از پیروانش از او جدا شدند ـ درپی ارائه وابداع دین جدید و تبیین آیین نوینی برای اداره جامعه بوده اند که به دنبال آن برای خود، مقام ومرتبه ای همانند پیامبران قائل بودند اما به علت نا توانی در ایفاء نقش پیامبران با اصل دینداری ومنصب نبوت به معارضه پرداختند وبا فرافکنی، هر نوع دینداری ودین ورزی را ناهنجار وخلافی قلمداد نمودند. با توجه به همین واقعیت است که پارسونز معتقد است: « هرگاه در جامعه اش عشق به خدا وتوجه به اخلاق ومعنویت تضعیف گردد آن جامعه دچار بحرانهای شدید میگردد وچاره چنین بحرانهایی فقط از طریق تأکید بر اخلاق وتقویت احساسات افراد نسبت به مقدسات وحفظ دین میسر خواهد گشت.»10
پیدایش منشاء دنیوی برای دین درقرن هیجدهم: فیلسوفان ودانشمندان درباره جایگاه دین ودر زندگی انسان تا پیش از سده هیجدهم صریحاً وبه شکل رسمی سخن نمی گفتند. اما ناگهان در سده هیجدهم بر خلاف گذشته به گمان ورزی درباره دین ومنشاءدین دست زدند وتلاش کردند تا برای آن منشاء دنیوی بیابند ودررابطه با دین،به عنوان نظامی از اعتقادات که جماعت ها صرف نظر از حقیقت آن و فقط به دلیل برآوردن یکی از نیازهای اساسی بشری به آن روی می آورند، نظریات متفاوتی ارائه می دهند.11
فوائد دین12 : اکنون پس از بررسی تعریف دین ودیدگاههای اسلام وغرب درمورد آن به برخی ازفواید دین از کلام خواجه نصیرالدین طوسی اشاره می کنیم:
از بین بردن ترس رفع نیاز انسان در شناخت حسن وقبح افعال شناساندن اشیاءسودمند وزیان آور به انسان حفظ نوع انسانی تعلیم صنایع و فنون سودمند تعلیم اخلاق و سیاسات بیان ثواب و عقاب اعمال معرفی انسان کامل به عنوان قلب عالم هستی همبستگی اجتماعی معنا بخشی به زندگی13
شایداین فایده از مهمترین فواید دین باشد، زیرا زمانی زندگی برای انسان معنا دارد که بداند هدف ومعنای آن چیست وبرای چه آفریده شده است . در واقع اگر معنای زندگی را در جهت تأمین جاودانگی وابدیت انسان تبیین کنیم به یکی از عظیم ترین و اصلی ترین فواید دین دست یافته ایم . به همین دلیل گفته اند: سرّحاجت انسان به دین جاودانه بودن آن وزندگی اخروی اوست واگرجاودانگی مطرح نباشد زندگی لغو خواهد بود.
◄ راهنمائی به زندگی با آرامش ◄ پاسخ به احساس تنهائی14 یکی ازفوائد دین ودین باوری وایمان به خدا ومعاد این است که انسان خدا باور هیچگاه احساس تنهائی نمی کند . زیرا باور دارد که خداوند ازرگ گردن به او نزدیکتر است « نحن اقرب الیه من حبل الورید» وهرجا که باشد خدا با اوست « هومعکم أینما کنتم» وهمچنین تنها خدا انسان را درک می کند وبین انسان وتمام حقیقت اوحائل می شود « انّ الله یحول بنی المرء وقلبه» وخداوند از سر و پنهان تو از سر آگاه است «انّ الله یحول بین المرء یعلم السرّ و أخفی»
◄ دین وتمدن15 یکی از آثار و فواید دین ، شکوفائی تمدن است زیرا هرجا که دین حضور پیدا کرد تمدن جلوه های بیشتری ازخود ارائه کرده است.
برای روشن شدن نقش دین در شکوفائی و رشد تمدن ابتدا تعریف تمدن ومشخصه های آن را بیان می کنیم .
تعریف تمدن: تمدن نظم اجتماعی است که درنتیجه وجود آن خلاقیت فرهنگی امکان پذیر می شود وجریان می یابد واموری مثل پیش بینی واحتیاط در اموراقتصادی ، سازمان سیاسی ، سنن اخلاقی و کوشش درراه معرفت را از عناصر وارکان تمدن دانسته اند وگفته اند : تمدن در شرائطی ظهور می کند که هرج ومرج ونا امنی پایان پذیرفته و به جای آن نظم و امنیت حاکم شده باشد تا انسان در سایه آن در راه کسب علم ومعرفت و تهیه وسائل بهبود زندگی حرکت کند.
رابطه دین وتمدن 16 : اما دین با تعریفی که ازآن ارائه شد در مرتبه اول انسان را از توحش حیوانی خارج و اورا وارد وادی وحریم انسانی می کند وبا پذیرش حیات انسانی و رعایت قوانینی الهی و عمل به آن، که از طریق وحی آسمانی در دسترس اوقرار گرفته،اوکمالات عقلی واغراض فطری را تأمین می کند وبه سعادت ابدی بار می یابد . انسانی که ازمرحله حیوانی گذر کرده، به مرتبه عقلانی می رسد، زمام گفتار ورفتار وکردار اورا عقل بعهده می گیرد ودر این حال ، چنین انسانی امنیت ونظم را حاکم می کند وبه دنبال حاکمیت امنیت و نظم و عناصر و عوامل تمدن در چهارچوب برنامه الهی شکل میگیرد ودرواقع انسان متمدن در این معنا انسان الهی است که در تمام اعمال و رفتار اجتماعی و فردی خود،جز با قانون خدا زیست نمی کند.
با توجه به رسالت دین که همان رسیدن به قرب الهی و تأمین حیات ابدی انسان است در واقع دین خواسته های انسان را تصحیح وتعدیل می کند تا اوبه حیات جاودانه اش نایل شود ونقش دین در هدایت انسان ، یک نقش فعال ومؤثر است نه یک نقش انفعالی و تابع و تأثیر پذیر17از دیگر فوائد دین اینکه اطاعت الهی سبب آسان شدن خطرناک ترین راهها می شود.
«ولقد أوحینا إلی موسی أن أسربعبادی فآضرب لهم طریقاً فی البحر یبساً لا تخاف درکاً ولاتخشی» 18 وبه موسی وحی کردم که بندگان مرا شبانه از شهر مصر بیرون ببر ، سپس راهی از میان دریا برای آنها پدید آور و از تعقیب فرعونیان ترسناک مباش.
وبالعکس تمرد ازهدایت الهی و هدایت رسول او سبب می شود که آسان ترین راه به صورت زیر در آید:
« قال فانّها محرمة علیهم اربعین سنة یتیهون فی الارض فلا تأس علی القوم الفاسقین»19 خدا گفت : چون آنها مخالفت امر کردند، شهر بر آنها حرام است وباید چهل سال دربیابان سرگردان باشند پس تو بر این قوم فاسق متأسف مباش.
حقیقت انسان: به دنبال مطالب گفته شده دراین فصل بر آن هستیم که مطالبی را پیرامون حقیقت انسان وشناخت ومعرفت دینی ونظرات برخی از جوانان درباره دین،بیان کنیم .
انسان موجودی است دو بعدی، بعدی از وجود اوهمان جسم وبدن مادی اوست که محدوداست به زمان ومکان و متشکل از نیازهای جسمی ومشترک بین انسان وحیوان ومتعلق به عالم ماده می باشد وبعد دیگر وجود او که جنبه روحانی ومعنوی اورا تشکیل میدهدومتعلق به عالم فرا طبیعت وخارج از محدوده زمان ومکان است که از آن به روح الهی یاد می شود . «فإذا سویّته ونفخت فیه من روحی»20
اصل انسان همان روح الهی اوست وبدن، فرع وپیرو روح است . بلکه بدن قشر است و روح لبّ، « اصل الانسان لبّه » اصل وحقیقت انسان جان ملکوتی اوست وچون شناخت روح انسان دشوار است،شناخت نیازهای او ومعرفت بیماریها و درمان آن نیز دشوار خواهد بود. 21پس در این میان باید برنامه ای باشد که او را برای درک این بیماریها و درمان آنها آگه سازد تا در پرتو آن به سعادت ابدی که همان به اوج رساندن این جان آدمی است راهنمایی سازد که این برنامه مدون همان دین الهی است .
معرفت دینی چیست؟22 : امام صادق علیه السلام می فرمایند: « من دخل فی هذا الدین بالرجال أخرجه مسند الرجال کما أدخلوه فیه و من دخل فیه بالکتاب والسنة زالت الجبال قبل أن یزول» . «کسانی که عامل گرایش آنها در شناخت دین،دیگران باشند،ممکن است همان افراد آنها راازدین دور نمایند . اما کسانی که از راه قرآن وسنت به شناخت دین اقدام نماید هیچگاه زوال دین در او راه پیدا نخواهد کرد.»
در واقع از دیدگاه امام صادق علیه السلام ، شناخت دینی باید با بهره گیری ازخرد و اندیشه وازطریق دو منبع موثق برای شناخت دین، یعنی قرآن وعملکرد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وامامان ، صورت گیرد. هر انسانی باید دین را با تمام و وجود درک کند نه اینکه به صورت اجباری یک سری مسائل رابه نام دین به خورد دیگران بدهیم وآنها هم بی هیچ حرفی آنها رابپذیرند.این خلاف مکتب الهی است. چرا که از نظر مکتب وحی هر انسانی صاحب شخصیت وکرامت ذاتی می باشد « ولقد کرّمنا بنی آدم» 23 که با دریافت منطقی دین برای اوحاصل میشود.
ملاصدرا دررابطه با معنای « لا اکراه فی الدین » می گوید : « از آنجا که دین یک امر باطنی است وکسی جز خداوند بر باطن انسان آگاه نیست ، اجبار واکراه در آن راه ندارد.» وی در تأیید این سخن به روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم استناد می کند که می فرماید: « لیس الدین بالتمنی » دین با آرزو وخواهش حاصل نمی شود . بلکه از سنخ عقیده و جهان بینی است .24
برای دین مثل بسیاری از مفاهیم و پدیده های دیگر تعاریف متفاوتی دگر دشه است وهرکس ازدید وزاویه خاص، به دین نگاه نموده و برای آن تعریف ارائه داده است .اما اگر دین را یک راه شناخت معنی کنیم ،شناختی که ازراه دین برای انسان حاصل می شود ، برترین شناخت محسوب می شود.25
البته در این میان از نقش انقلاب اسلامی نباید غافل شد که حقیقتاً تحولی شگرف در دین شناسی در جامعه بوجود آورد وجوانان با اشتیاق فراوانی وارد این عرصه شدند وجای خرسندی است که جوان امروز رویکردی دینی پیدا کرده است و در مقایسه با جوان پیش از انقلاب، رشد چند برابر در گرایش به دین داشته است گرچه که در سالهای اخیر شاید این شور و گرایش نسبت به سالهای قبل کمتر شده باشد اما به هر حال درصد جوانان و گرایش آنها در ابعاد مختلف دین مثل تقلید، حلال وحرام، طهارت،روزه، نماز، امر به معروف ونهی از منکر ، روابط بین زن ومرد و... متفاوت است .مثلاً دربعد روزه طبق آمار امسال 84% جوانان خود را مقید به روزه گرفتن می کنند و بر این نظرهستند که میزان گناهان و لغزشها در ماه مبارک رمضان به علت روزه گرفتن بسیار کمتراست .26
بدون تردید نمود دینداری ومعرفت دینی را در یک جامعه می توان با میزان گرایش جوانان آن به دین ، اندازه گیری نمود. همچنانکه هر مقداراین قشر با ارزش های دینی فاصله داشته باشند دینداری در کلیت آن دچار آسیب میشود. یکی از علل سست شدن بنیه معرفت دینی جوانان، ترویج فرهنگ ظاهر گرائی درمسائل دینی است. بدیهی است که خیلی ازافراد تلاش می کنند برای دینی جلوه دادن محیط اطرافشان ،صورت دینداری ایجادنمایند بدون آنکه به اصل دین وفهم آن بپردازند.27
سرّ وحدت دینی: درپاسخ به افرادی که می گویند ادیان الهی و کاملترین آنها،اسلام مربوط به هزار وچهارصد سال واندی پیش است وبرای جهان امروز که جهانی است ماشینی با علم و صنعت و تکنولوژی و تمدنی پیشرفته ، کارائی ندارد و باید دین جدیدی برای این عرصه وزمان وجود داشته باشد، بایدگفت ـ علاوه براینکه اسلام دینی است که جامعیت کامل در همه زمینه ها داشته وقابل استفاده برای همه اعصار است ـ دین الهی واحد است وسر این وحدت ، ثبات فطرت انسان و اتحاد همه جانبه آن است « فطرة الله التی فطرالناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیّم » و راز کثرت راهها وشریعت ، تغییر طبیعت بشر در طول تاریخ است . اسلام اصول ثابتی داردکه صلح فطرت ثابت انسانی را تأمین می کند ونیزراهها وشریعت های متنوع ومتفاوتی دارد که صلح طبیعت متغییر بشری راتغذیه نماید.28 در واقع اصول ثابت است منتهی قالب و روش های بازگو نمودن این اصول درزمانهای مختلف متفاوت است وبنا براین اگرکه این عرضه کردن در قالبهای صحیح ونو صورت گیرد خصوصاً در ارائه آن برای جوانان و نوجوانان همراه با تشویق و ترغیب آنها، قطعاً پیشرفتها و گامهای بزرگی را در جذب افراد به دین و معنویت بدنبال خواهد داشت واز روی گردانی مردم ونسل جدیدازمسائل دینی و معنوی جلوگیری خواهد شد.
اسلام دین را به عنوان قانون اساسی زندگی فردی ـ اجتماعی درتمام شئون فرهنگی ،اقتصادی ، نظامی و... می داند که آن را به منظور قیام مردم به قسط وعدل که از ارکان صلح جهانی است معرفی می کند.29
دین کیمیای معنوی: آنچه که شاید جان کلام باشد در شناخت دین وتأثیر آن بر انسان وشاید اثر عمیقی بر جذب انسان ها به دین دارد این است که بدانیم و باور کنیم دین کیمیای معنوی است وقدرت تبدیل وتحول جوهری اشیاء واشخاص را دارد .به عبارتی دین فتوا می دهد که انسان در تمام احوال ظاهری وباطنی خود، در مشهد ومنظر الهی است وتماما کارهای کوچک وبزرگ او در دیوان عمل وی ثبت است و در محکمه محکم ومتقن عدل وداد ، آن را می بیند واز زیبائی یا زشتی اش متأثر می گردد. این نگرش دستور می دهد که اولاً تا زنده است ، کار کند وثانیاً آن را ضامن منافع فرد یا ملت باشد وثالثاً نفع رساندن به دیگران برای جلب رضای خداو تقرب به اوباشد.30
مفتقر متاب رو ، از در اوبه هیچ سو زآن که مس وجود را فضه اوطلا کند.31
در کیما گری دین که عامل پویائی پیروان خود است، می توان به سخن گهر بار رسول گرامی اسلام (صلی الله ئعلیه واله)استشهاد نمود که فرمود: « فاعمل عمل من یرجوأن یموت هرماً و احذر حذرمن یتخّوف أن یموت غداً » «عمل کن مانند عمل آن کسی که امید دارد که هرگز نمی میرد وعمری جاودانه دارد (نسبت به کارهایت در دنیا ) و نسبت به آخرت و پرهیز ازگناه چنان رفتار کن که گوئی فردا خواهی مرد.»32
یقیناً اگر انسان در زندگی چنین عمل نماید دنیائی سازنده وآخرتی پر بار خواهد داشت واین است اثر کیمیائی دین بر روی زندگی انسان.
نظریات برخی از جوانان در مورد دین: در این قسمت می پردازیم به نظریه های برخی از جوانان پیرامون دین و چگونگی دین از دیدگاه آنان : ■ دین برای جوان ها یک چیز خشک و سخت نشان داده شده است . باشنیدن نام دین ،صحراهای عربستان ، خیمه وزندگی قبیله ای ، دوران زندگی پیامبر (صلی الله علیه واله) به ذهنم می آید چون قوانین دین تاریخی بوده ودر چارچوب های 1400سال پیش جا می گیرد . خیلی از جوان ها فکر میکنند دین با چوب بالای سر آدم منتظر ایستادن است واصلا ً طرفش نمی روند.33 ■ دین به نظرم مجموعه ای از ایده ها وعقیده هاست ودیندار کسی است که به آن چیزی که واقعاً پایبند است ،عمل کند.34 ■ تعریف دین اگر با عقل جور در بیاید و ملازم با آن باشد پذیرفته شده است وگرنه چرت وپرت است.35 ■ دین نوعی ظلم است چون دین مرا به عنوان یک فرد صاحب حق واراده نمی شناسد. ■ پاسخ جوان دانشجوئی به این سؤال که چرا دین میان جوان ها به این روز افتاده است این است که چون خواستند به ما تلقین کنند.به جای اینکه بستری آماده کنند که بتوانیم در آن فکر کنیم وبه شناخت واندیشه ای برسیم، مدام کوبیده اند در کله مان! هی در کله مان فرو کرده اند وهی از ما باز خواست کرده اند، این شده دین، درست مثل آدمی که گرسنه نیست هی غذا بخورانند ،بالامی آورد دیگر . ولی اگر مهلت دهند فرد خودش احساس نیاز کند، می آید دنبالش ببیند چیست؟ از کجا آمده ؟ چرا آمده؟36 ■ جوانی دیگر در رابطه با خودش و دینی می گوید: یک زمانی گاز دین را گرفته بودم و تخت گاز می رفتیم و وقتی پرسیده می شود یعنی چه ؟ پاسخ می دهید یعنی دعای کمیل ،شب قبلش توسل، دوشنبه و پنجشبه هم روزه ،این وقتی بود که راهنمایی بودیم . دبیرستان که آمدیم چون با بچه ها بودیم این مسأله یکی کم کمرنگ شده ، خب با بچه ها بودیم ،راستش این کارها کسلمان کرد. پرسیده می شود چرا؟پاسخ می دهد ،خب آدم هفته ای دوشب بنشیند بی خود گریه کند کسل می شود.و البته نمی شود گفت بی خود ولی درروحیه آدم خیلی اثر میگذارد .دیگر اینکه آن وقت ها خیلی چیزها را تقصیر قضاوقدر می گذاشتیم ، بعد دیدیم اشتباه میکردیم چون بچه هائی که درآن خط نبودند خیلی از ماموفق تر بودند. مثلاً دیدیم میگویندقرآن حفظ کنید حافظه تان قوی می شود بعداً دیدیم درست نیست. وقتی سؤال می شود جداً حفظ کردی ببینی چه می شود؟ می گوید: آن موقع یک چیزهائی خواندیم، حفظ کردیم ، بعد کم کم زده شدیم مثلا نمازمان راهم گذاشتیم کنار . منتهی فکر کردیم،دیدیم دیگر داریم خیلی زیادی دوری می کنیم، این شد که معتدلش کردیم وآلان برایمان عادی است ولی خب نماز صبح را نمی خوانیم .37
نه افراط ونه تفریط ! اگر دین آنگونه که حقیقتاً هست برای این جوان وامثال اوبه طرز صحیح ودرست مطرح شود ومسائل آن تبیین شود وفرد بفهمد که در سایه عمل به دستورات آن است که سعادت حقیقی دست پیدا می کند به عنوان نمونه بداند که همین دین وخدا ورسول اواز فردی که پیوسته در گوشه ای خلوت بیتوته کند وروزها روزه بگیرد وهمه زندگی اش نماز ودعا وذکر وقرآن و.. باشد واززندگی ،اجتماع ،خانواده واطرافیان بی خبر باشد ونسبت به آنها کوتاهی نماید وحتی نسبت به حق خود و بهره وری ولذت از آنچه که خداوند باری اوحلال نموده است چنانکه خود خداوند میفرماید: « ولاتنس نصیبک من الدنیا» 38 بهره ات را هم ازدنیا فراموش مکن
بیزار است وهرگز اسلام و دین به چنین چیزی دعوت ننموده اند، هرگز این افراط و تفریط ها ونهایت دین زدگی ها دربین افراد ونسل جوان مشاهده نمی شود.
اگر این جوان بفهمد که دین در نهایت اعتدال است وهمسو وهمگن با فطرت آدمی و آنچه انسان می پسندد منتهی از طریق درست و پسندیده وبداند که پاسخ تمام کاستی ها وکمبود ها زندگیش در دین است دیگر چنین تصوری از دین وچنین عملی را در قبال دستورات دینی ندارد که یکدفعه چنان زیاده روی نماید که از آن طرف بیفتد و یکدفعه هم چنان کوتاهی نماید که از این طرف بیفتد که حتی واجبات دین و وظیفه اش را هم انجام ندهد. فرموده مولی علی علیه السلام است در نهج البلاغه می می فرمایند: «الیمین و الیسارمضله وطریق الوسطی هی الجادّة »
براستی اگر دین واولیاء دین وشخصیت ومنش ور فتار رهبران معصوم ما و دستورات و رهنمودهای نجات دهنده آنها در زندگی ، کارشناسانه بررسی و برای جوانان ما بازگو شود و آثار و تأثیرات مثبت ومنافعی که در سایه عمل صحیح به این دستورات و رهنمودها واعتقادات سالم ، فرد وجامعه را فرا می گیرد تبیین شود ونقطه های کور در اعتقادات و باورهای جوانان ما نسبت به دین وجود نداشته باشد قطعاً هرگز مواجه با این افراط وتفریط ها ومعنویت زندگی ها نخواهیم بود. به امید روزی که دین حقیقی به دست صاحب حقیقی آن برای همه ما تبیین واجرا شود. انشاء الله تهیه و تنظیم: شهربانو بازقندی استاد راهنما: خانم رحمت آبادی مدرسه علمیه نرجس علیها سلام- مشهد مقدس پاورقی:
1- آیة الله جوادی آملی ، انتظار بشر از دین ، ص24 2- همان ص25 3- اسراء /84 4- مائده /70 5- همان ص26 6- همان ص28 7- همان ص88 8- همان ص14 9- رضا حبیبی، دین ومعنویت گرائی ، حدیث زندگی ، شماره 125، مرداد وشهریور 1382،ص 103 10- همان ص102 11- آیة الله جوادی آملی ، همان ص23 12- همان ص40 13- همان ص45 14- همان ص46 15- همان ص48 16- همان ص49 17- همان ص59 18- طه/77 19- مائده /26 20- حجر/29 21- جوادی آملی ، همان ص60 22- حسین وحدتی ، جوان ومعرفت دینی ، نگاه حوزه ، شماره 49-50 ، فروردین واردبیهشت 1378، ص135 23- اسراء/70 24- حسین وحدتی همان ص135 25- همان ص133 26- جام جم ،شماره 1271،25مهر 1383، ص13 27- حسین وحدتی ، همان ص134 28- آیة الله جوادی آملی ، همان ص178 29- همان ص182 30- همان ص150 31- همان به نقل از دیوان آیة الله حاج شیخ محمد حسین اصفهانی 32- همان ص151 33- گفتگو ا زگروه مصاحبه نیستان، شما می گوئید نه؟، نگاه حوزه ، همان ص147 34- همان ص148 35- همان ص150 36- همان ص151 37- همان ص156 38- قصص/77
+ نوشته شده توسط mohamadnasr در دوشنبه 1386/07/30 و ساعت
19:3 |
دین و زندگی
دینی-اجتماعی
+ نوشته شده توسط mohamadnasr در دوشنبه 1386/07/30 و ساعت
18:55 |
با عرض سلام خدمت شمابینندگان عزیز امیدوارم که از مطالب این وبلاگ خوشتون بیاد. + نوشته شده توسط mohamadnasr در پنجشنبه 1386/06/22 و ساعت
5:16 |
+ نوشته شده توسط mohamadnasr در سه شنبه 1385/12/29 و ساعت
13:7 |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||